جیگوووری
دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان
می روم تا بودن می روم تا مرز خستگی می روم با پای بی جان می روم به امید رسیدن ... می رسم می ایستم خوشحال می شوم می خندم از ته دل و آنقدر می خندم که در لحظه می میرم و این است زندگی !!!! (پیوند) سکوتت نشان از چه دارد مترسک ؟ نگاهت چرا غصه دارد مترسک ؟ چرا بر نمی داری از رخ نقابت ؟ مگر صورتت دل ندارد مترسک ؟ (پیوند)
پیوند نوشت : چرا خودمون نباشیم ؟ چرا پنهان می کنیم احساساتمونو ؟ خودمونو ؟ دلمونو ؟ ... من اینجا نشسته ام تنها با اشک هایم که می سوزاند گونه های سردم و شور می کند طعم لب های خشکم را . و ساعتی که گذر لحظه های بی رنگ را از چشمان پر رنگم پنهان نمی کند . من زخمی بر دل ندارم اما می گریم . بوی احساس کهنه ای می دهد اشک هایم که بد هنگام بیدار شده است . من اینجا با احساسات نیمه جانی که دیر جان گرفته تنها نشسته ام خیره به ثانیه های آخر ! (پیوند) همه ی آن چه که دارم خلاصه می شود در یک دفتر سفید که با واژه هایم سیاهش کردم و یک قلب سیاه که با واژه هایم سفیدش همه ی آن چه که دارم کلامیست که واژه های تکراری اش را از نهایت قلبم دوباره تکرار کردم و هزار باره اما نه مثل هیچ کس تکراری خالی از جنس عادت همه ی آن چه که دارم کاغذهای سفیدیست که خوب سیاه شد و قلب سیاهی که خوب سفید شد فکرش را که می کنم می بینم من بهترین آفریده ام چون خوب است همه ی آن چه که دارم ... ! (پیوند)
پیوند نوشت (۱) : رنگ مهم نیست . خوب رنگ کردن مهمه ... پیوند نوشت (۲) : دوستانی که تولدم رو تبریک گفتید و نگفتید ازتون ممنونم . نه می خوای ستاره باشی نه می خوای ازم جدا شی چیزی از دلم نمونده بهتره تو هم نباشی (پیوند)
پیوند نوشت (۱) : هههههههههییی روزگار !!! پیوند نوشت (۲) : بارووووووووووووووووون می آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد . جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ . من می رم بارون بازززززززززززززززززیییییییییییی نگاه های عاشقانه ات می خواباندم عصبانیتت بیدارم می کند دعواهایت میسوزاندم و بوسه هایت خنکای لذت بخشی را به روحم می بخشد . چه کار کنم با تو ؟ نه این دل کنده می شود و نه این سر راضی . بگو چه کنم ؟ در این برزخ چه کنم ؟ (پیوند)
پیوند نوشت : چه عجیب و غریب است این عشق ! از آن همه نغمه خوانی ها فقط همین یکی را یادم مانده گیلاس آخر را سر می کشیدی و می خواندی : "روی پشت بام گربه ها جفت می گیرند و گریه می کنند !" و می خندیدی ... و من امروز آخرین گیلاس را سر می کشم و به یادت و به یاد گربه ها گریه می کنم و می خندم ... (پیوند) یک روز تو آمدی به خانه ی من و گل آوردی برای من چرا ؟ چون گم شده بودم یک پروانه می کشم . و به سینه ات سنجاق می کنم یک روز من و تو به طرز عجیبی از داستان های کوچک که قهرمان آن ها کودکانند سر در می آوریم من فلوت کوچکی می شوم در دستان تو و تو برای پرنده ی غمگینی که خانه اش را گم کرده است می نوازی (علیرضا میراسدالله) آسمان را پُر کن از شب و مهتاب آیینه ها را برقصان دیوار ها را آشکار کن و چراغ ها را روشن . من می آیم من از سکوت خشک سایه ها می آیم و سایه نیستم دیگر . کمک کن تا پیدا شوم . به من جان ببخش . آن چنان که من به تو ... سایه شو ! آری اینبار تو سایه شو ! نوبت من است ... (پیوند) این چاه من است من آن را کنده ام من آن را محض روز مبادا وقتی چاهی برای سقوط نمانده دیگر کنده ام من از شب نمی ترسم من از روز می ترسم و از راهی که بیراهه ندارد (علیرضا میراسدالله)
پیوند نوشت : کتاب "خوی وارونه دیوها" اثر همین شاعر را پیشنهاد می کنم . بعضی شعرهایش بدجوری به دلم نشست . مثل شعر بالا ...
| Design By : Peyvand |
