تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

می روم تا بودن

می روم تا مرز خستگی

می روم با پای بی جان

می روم به امید رسیدن

...

می رسم

می ایستم

خوشحال می شوم

می خندم

از ته دل

و آنقدر می خندم

که در لحظه می میرم

و این است زندگی !!!!

(پیوند)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:38 توسط پیوند جون| |

 

سکوتت نشان از چه دارد مترسک ؟

نگاهت چرا غصه دارد مترسک ؟

چرا بر نمی داری از رخ نقابت ؟

مگر صورتت دل ندارد مترسک ؟

(پیوند)


پیوند نوشت : چرا خودمون نباشیم ؟ چرا پنهان می کنیم احساساتمونو ؟ خودمونو ؟ دلمونو ؟ ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط پیوند جون| |

 

من اینجا نشسته ام

تنها با اشک هایم

که می سوزاند گونه های سردم

و شور می کند طعم لب های خشکم را .

 

و ساعتی که گذر لحظه های بی رنگ را

از چشمان پر رنگم

پنهان نمی کند .

 

من

زخمی بر دل ندارم

اما می گریم .

بوی احساس کهنه ای می دهد اشک هایم

که بد هنگام بیدار شده است .

 

من

 اینجا

با احساسات نیمه جانی

که دیر جان گرفته

تنها نشسته ام

خیره به ثانیه های آخر !

(پیوند)

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:41 توسط پیوند جون| |

 

همه ی آن چه که دارم

خلاصه می شود در یک دفتر سفید

که با واژه هایم

سیاهش کردم

و یک قلب سیاه

که با واژه هایم

سفیدش

 

همه ی آن چه که دارم

کلامیست

که واژه های تکراری اش را

از نهایت قلبم

دوباره تکرار کردم

و هزار باره

اما نه مثل هیچ کس

تکراری خالی از جنس عادت

 

همه ی آن چه که دارم

کاغذهای سفیدیست که خوب سیاه شد

و قلب سیاهی که خوب سفید شد

 

فکرش را که می کنم می بینم

من

بهترین آفریده ام

چون خوب است

همه ی آن چه که دارم ... !

(پیوند)

 


پیوند نوشت (۱) : رنگ مهم نیست . خوب رنگ کردن مهمه ...

پیوند نوشت (۲) : دوستانی که تولدم رو تبریک گفتید و نگفتید ازتون ممنونم .

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:13 توسط پیوند جون| |

 

نه می خوای ستاره باشی

نه می خوای ازم جدا شی

چیزی از دلم نمونده

بهتره تو هم نباشی

(پیوند)


پیوند نوشت (۱) : هههههههههییی روزگار !!!

پیوند نوشت (۲) : بارووووووووووووووووون می آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد . جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ . من می رم بارون بازززززززززززززززززیییییییییییی

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:49 توسط پیوند جون| |

 

نگاه های عاشقانه ات می خواباندم

عصبانیتت بیدارم می کند

دعواهایت میسوزاندم

و بوسه هایت خنکای لذت بخشی را به روحم می بخشد .

چه کار کنم با تو ؟

نه این دل کنده می شود

و نه این سر راضی .

بگو چه کنم ؟

در این برزخ چه کنم ؟

(پیوند)


پیوند نوشت : چه عجیب و غریب است این عشق !

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:31 توسط پیوند جون| |

 

از آن همه نغمه خوانی ها

فقط همین یکی را یادم مانده

گیلاس آخر را سر می کشیدی و می خواندی :

"روی پشت بام

گربه ها

جفت می گیرند 

و گریه می کنند !"

و می خندیدی ...

 

و من امروز

آخرین گیلاس را سر می کشم

و به یادت

و به یاد گربه ها

گریه می کنم

و می خندم ...

(پیوند)

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:59 توسط پیوند جون| |

 

یک روز تو آمدی به خانه ی من

و گل آوردی برای من

چرا ؟

چون گم شده بودم

یک پروانه می کشم .

و به سینه ات سنجاق می کنم

یک روز من و تو

به طرز عجیبی

از داستان های کوچک

که قهرمان آن ها کودکانند

سر در می آوریم

من فلوت کوچکی می شوم

در دستان تو

و تو برای پرنده ی غمگینی

که خانه اش را گم کرده است

می نوازی

(علیرضا میراسدالله)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط پیوند جون| |

 

آسمان را پُر کن از شب و مهتاب

آیینه ها را برقصان

دیوار ها را آشکار کن

و چراغ ها را روشن .

 

من می آیم

من از سکوت خشک سایه ها می آیم

و سایه نیستم دیگر .

 

کمک کن

تا پیدا شوم .

به من جان ببخش .

آن چنان که من به تو ...

 

سایه شو !

آری

اینبار تو سایه شو !

نوبت من است ...

(پیوند)

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:32 توسط پیوند جون| |

 

این چاه من است

من آن را کنده ام

من آن را محض روز مبادا

وقتی چاهی برای سقوط

نمانده دیگر کنده ام

 

من از شب نمی ترسم

من از روز می ترسم

و از راهی که بیراهه ندارد

(علیرضا میراسدالله)

 


پیوند نوشت : کتاب "خوی وارونه دیوها" اثر همین شاعر را پیشنهاد می کنم . بعضی شعرهایش بدجوری به دلم نشست . مثل شعر بالا ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand