تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

چقدر خندیدن از ته دل خوبه حتی وقتی که دلت پر از غمه  . من که بزنم به تخته همیشه اینجوری هستم گوش شیطون کور (کور ؟ لال ؟ نمی دونم ....) . واقعا لذت می برم از این لحظه هایی که توی دانشگاه سر کلاس با دوستام می خندیم و انقدر می خندونمشون که اشکشون در می آد  . چقدر این لحظه ها رو دوست دارم  . انقدر لذت بخشه وقتی که بچه های ردیفی که من توش می شینم همیشه شادن و بعد همه ی بچه های دیگه (یعنی اغلبشون) حسودیشون میشه به ما و دوست دارن بیان پیش ما اما براشون جا نیست  . تازه لذت بخش تر وقتیه که استاد برای فقط من و همردیفی هام منفی می ذاره و از بقیه متمایز می شیم  . بعد من انقدر فعالیت های کلاسی می کنم که منفیمو پاک می کنه ولی بقیه دوستام همچنان منفی دار (یه چیزی مث ستاره دار) می مونن . آخ که چقدر بدجنس بودن خوبه ه ه   ! چقدر خنده خوبه . پس شما هم بخندید .  حتی الکی الکی . بخندید ددد می گم بخندید ! ... آها حالا شد ... خدااااا جون جیگووری شکرت

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 22:34 توسط پیوند جون| |

 

من اینجا نشسته ام

تنها با اشک هایم

که می سوزاند گونه های سردم

و شور می کند طعم لب های خشکم را .

 

و ساعتی که گذر لحظه های بی رنگ را

از چشمان پر رنگم

پنهان نمی کند .

 

من

زخمی بر دل ندارم

اما می گریم .

بوی احساس کهنه ای می دهد اشک هایم

که بد هنگام بیدار شده است .

 

من

 اینجا

با احساسات نیمه جانی

که دیر جان گرفته

تنها نشسته ام

خیره به ثانیه های آخر !

(پیوند)

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:41 توسط پیوند جون| |

 

خوشحالم یا ناراحت یا احساس خاصی ندارم ؟ خودم هم نمی توانم بفهمم . از خانه برای خرید کارت شارژ بیرون می زنم اما انگار دوست دارم خودم را سورپرایز کنم . پیاده می روم و به مغازه های خالی از مشتری نگاه می کنم . سورپرایز اول آن لاک سبز رنگی است که سبزیش چشمم را می نوازد . از فروشنده می خواهم برایم بیاورد . عطر هم خوب است . می گوید عطر های من با گارانتی است . از بوی عطر باربری خوشم می آید . می گویم تسترش را به می خواهم بخرم اما می گوید ۲۰ میل از تسترش کم شده و می بینم نمی صرفد گرچه می دانم که بوی تستر عطر ها همیشه از خودشان یهتر است اما مجبورا" یک نو اش را می خرم . بیرون می آیم . اول دکور مشکی مغازه ی شلوار فروشی چشمم را می گیرد و بعد یکی از شلوار جین هایش . از فروشنده می خواهمش اما سایز من ندارد . اضافه وزن هم گرچه کم باشد اما گاهی اوقات حرص آدم را در می آورد . یک مدل دیگر نشان می دهد . لیوایز است . خوشم می آید . می پوشم . خوب است . آن را هم می خرم . از مغازه که بیرون می آیم روی شیشه ی سوپر مارکت کنار مغازه تبلیغ آلبوم کما ۲ از حمید عسگری را می بینم . آن را هم می خرم . کیفم را نگاه می کنم . پولم ته کشیده است پس دیگر نمی توانم بیش تر از این خودم را سورپرایز کنم . از این همه سورپرایز ذوق می کنم و به طرف خانه حرکت می کنم تا برای خرید کارت شارژ پول بردارم . امروز ، ۱۳ آبان ، روز تولد من است . تولدم مبارک !

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:27 توسط پیوند جون| |

 

نه می خوای ستاره باشی

نه می خوای ازم جدا شی

چیزی از دلم نمونده

بهتره تو هم نباشی

(پیوند)


پیوند نوشت (۱) : هههههههههییی روزگار !!!

پیوند نوشت (۲) : بارووووووووووووووووون می آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد . جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ . من می رم بارون بازززززززززززززززززیییییییییییی

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:49 توسط پیوند جون| |

 

یه بنده خدایی برام یه نظر خصوصی گذاشته مبنی بر این که من خیلی از دل ها رو شکوندم و خیلی از خونه ها رو خراب کردم و ... ! برام خیلی خیلی عجیب بود و می خوام که خودش رو معرفی کنه و نظرش رو که نصفه بود کامل بذاره و ادامه بده تا منم بدونم به چه جرمی محاکمم کرده پیش خودش و تو خیالاتش . من چه قاتل خونخواری بودم خودم خبر نداشتم . نکنه این قضایای بعد از انتخابات هم تقصیر منه ؟ و حتی هولوکاست ؟ شاید هیتلر باشم یا ... ؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:43 توسط پیوند جون| |

 

سر کلاس هر چقدر اومدم فعال باشم و هر چیز رو که جواب می دادم استاد انگار نه انگار که من هستم و دارم بالا پایین می پرم تا ببینتم  . بعد ۱ ساعت شاید یه نگاهی به من هم می انداخت  . فقط هر چی پسر ها می گفتن رو گوش می داد و چه غلط بود و چه درست تائید می کرد  . اونم با یه لبخندددددد و ....  

استاد پیرزن که احتمالا ترشیده هم هست خیلی بده هاااااااااا  . اونم از نوع این شکلیش  !


پیوند نوشت : فقط لامکان یادم بود . مرسی دوست خووووووووووووووووووووووووووووووووووبم
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:53 توسط پیوند جون| |

 

انقلاب را ندیده بودم . دوست هم نداشتم ببینم . اما بالاخره هفته ی پیش به لطف استادان مجبور شدم که مشرف شوم . نسخه هایی پیچیده بودند که فقط در انقلاب می شد پیدایشان کرد .

انقلاب یک خیابان یا میدان یا یک جای خیلی بزرگ است و خیلی کثیف که حکم ناصر خسرو  را (برای یافتن کتاب و نه دارو) دارد . شگفت انگیز ترین قضیه این است که یک اسکناس ۵۰ تومانی خیلی بزرگ در انقلاب هست !  تا چشم کار می کند در آن جا آدم وجود دارد .  سرشار است از بو های مختلف غذا که گرچه شاید ابتدا هوس انگیز باشد اما کم کم زیر دل آدم می زند و آدم دوست دارد یا فرار کند و از شر آن بو ها خلاص شود یا بالا بیاورد . پر است از دست هایی که گاه و بیگاه جلوی انسان سبز می شوند و می خواهند برگه های تبلیغاتی باد کرده ی شان را به ریش آدم ببندند یا صداهایی که می گویند بیایید از ما کتاب بخرید یا یکی بخر دو تاببر یا کتاب های مرغوب را از ما بخواهید یا ... و پر است از متلک های ریز و درشت . از ورژن ۱ تا ۱۰ و یا بالاتر و ... انقلاب پر است از کتاب فروشی هایی که بیشتر شبیه دستگاه های کمپوت سازی انسان (مثل مترو) است ! انقلاب ریسینگی است برای تاکسی های سبز و زرد و اتوبوس های تند و کند رو که با هم در آن شلوغی کورس می گذارند و مجال رد شدن از خیابان را به عابرین پیاده نمی دهند . انقلاب ...

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:54 توسط پیوند جون| |

 

هوووووورااااا . نشون داد که به قولت عمل می کنی جیگوووری . پس حالا که اینطور شد بوووووووووووس با چشمای بسته

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 20:43 توسط پیوند جون|

 

از آن همه نغمه خوانی ها

فقط همین یکی را یادم مانده

گیلاس آخر را سر می کشیدی و می خواندی :

"روی پشت بام

گربه ها

جفت می گیرند 

و گریه می کنند !"

و می خندیدی ...

 

و من امروز

آخرین گیلاس را سر می کشم

و به یادت

و به یاد گربه ها

گریه می کنم

و می خندم ...

(پیوند)

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 15:59 توسط پیوند جون| |

 

بهم قول دادیا . یادت نره . تمومش کن اینبار جیگوووری .  به خاطر من . ببینم چیکار می کنی پسرم

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط پیوند جون|


Design By : Peyvand