تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

سکوتت نشان از چه دارد مترسک ؟

نگاهت چرا غصه دارد مترسک ؟

چرا بر نمی داری از رخ نقابت ؟

مگر صورتت دل ندارد مترسک ؟

(پیوند)


پیوند نوشت : چرا خودمون نباشیم ؟ چرا پنهان می کنیم احساساتمونو ؟ خودمونو ؟ دلمونو ؟ ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:20 توسط پیوند جون| |

 

دیروز سر کلاس بحث خودکشی موضوع کنفرانس یکی از بچه ها بود . کلی در موردش حرف زدیم . از این که توی همه ی ادیان و همه ی فرهنگ ها قتل حالا چه قتل خودمون چه بقیه کار منفوریه . بعضیا می گفتن که خدا نمی بخشه آدما رو اگه خودشونو بکشن . بعضیا می گفتن ما که خدا رو قبول نداریم پس خیالی نیست هر وقت بخوایم خودمونو می کشیم . بعضیا می گفتن .... .  به نظر من خودکشی دور از انسانیته چون آدم انقدر قدرتمنده که نباید سر هیچ چیزی خودشو ببازه و بخواد خودکشی کنه . اگه بدونیم که چی هستیم هرگز این کارو نمی کنیم و جای سوزوندن می سازیم . نمی دونم حرفام مث شعاره یا نه . نظر شما چیه ؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:31 توسط پیوند جون| |

 

من اینجا نشسته ام

تنها با اشک هایم

که می سوزاند گونه های سردم

و شور می کند طعم لب های خشکم را .

 

و ساعتی که گذر لحظه های بی رنگ را

از چشمان پر رنگم

پنهان نمی کند .

 

من

زخمی بر دل ندارم

اما می گریم .

بوی احساس کهنه ای می دهد اشک هایم

که بد هنگام بیدار شده است .

 

من

 اینجا

با احساسات نیمه جانی

که دیر جان گرفته

تنها نشسته ام

خیره به ثانیه های آخر !

(پیوند)

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 11:41 توسط پیوند جون| |

 

همه ی آن چه که دارم

خلاصه می شود در یک دفتر سفید

که با واژه هایم

سیاهش کردم

و یک قلب سیاه

که با واژه هایم

سفیدش

 

همه ی آن چه که دارم

کلامیست

که واژه های تکراری اش را

از نهایت قلبم

دوباره تکرار کردم

و هزار باره

اما نه مثل هیچ کس

تکراری خالی از جنس عادت

 

همه ی آن چه که دارم

کاغذهای سفیدیست که خوب سیاه شد

و قلب سیاهی که خوب سفید شد

 

فکرش را که می کنم می بینم

من

بهترین آفریده ام

چون خوب است

همه ی آن چه که دارم ... !

(پیوند)

 


پیوند نوشت (۱) : رنگ مهم نیست . خوب رنگ کردن مهمه ...

پیوند نوشت (۲) : دوستانی که تولدم رو تبریک گفتید و نگفتید ازتون ممنونم .

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:13 توسط پیوند جون| |

 

خوشحالم یا ناراحت یا احساس خاصی ندارم ؟ خودم هم نمی توانم بفهمم . از خانه برای خرید کارت شارژ بیرون می زنم اما انگار دوست دارم خودم را سورپرایز کنم . پیاده می روم و به مغازه های خالی از مشتری نگاه می کنم . سورپرایز اول آن لاک سبز رنگی است که سبزیش چشمم را می نوازد . از فروشنده می خواهم برایم بیاورد . عطر هم خوب است . می گوید عطر های من با گارانتی است . از بوی عطر باربری خوشم می آید . می گویم تسترش را به می خواهم بخرم اما می گوید ۲۰ میل از تسترش کم شده و می بینم نمی صرفد گرچه می دانم که بوی تستر عطر ها همیشه از خودشان یهتر است اما مجبورا" یک نو اش را می خرم . بیرون می آیم . اول دکور مشکی مغازه ی شلوار فروشی چشمم را می گیرد و بعد یکی از شلوار جین هایش . از فروشنده می خواهمش اما سایز من ندارد . اضافه وزن هم گرچه کم باشد اما گاهی اوقات حرص آدم را در می آورد . یک مدل دیگر نشان می دهد . لیوایز است . خوشم می آید . می پوشم . خوب است . آن را هم می خرم . از مغازه که بیرون می آیم روی شیشه ی سوپر مارکت کنار مغازه تبلیغ آلبوم کما ۲ از حمید عسگری را می بینم . آن را هم می خرم . کیفم را نگاه می کنم . پولم ته کشیده است پس دیگر نمی توانم بیش تر از این خودم را سورپرایز کنم . از این همه سورپرایز ذوق می کنم و به طرف خانه حرکت می کنم تا برای خرید کارت شارژ پول بردارم . امروز ، ۱۳ آبان ، روز تولد من است . تولدم مبارک !

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 14:27 توسط پیوند جون| |

 

نه می خوای ستاره باشی

نه می خوای ازم جدا شی

چیزی از دلم نمونده

بهتره تو هم نباشی

(پیوند)


پیوند نوشت (۱) : هههههههههییی روزگار !!!

پیوند نوشت (۲) : بارووووووووووووووووون می آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآد . جیـــــــــــــــــــــــــــــــغ . من می رم بارون بازززززززززززززززززیییییییییییی

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:49 توسط پیوند جون| |

 

بهم لبخند زد . بهش لبخند زدم . احساس کردم که یه حسی ته دلمو می لرزونه . احساس کردم که تو عمق نگاهش یه دنیا حرفه . احساس کردم خودشه . خیلی دوستش داشتم . دوست داشتم برم بغلش کنم و بهش بگم دوستت دارم . آخه خودش بود . نگاهش همون بود که من می خواستم . با خودم گفتم کاش می شد باهاش ازدواج کنم . اونوقت همیشه به چشاش نگاه می کردم و همیشه مثل همون لحظه ی اول دلم می لرزید . اون جوری همیشه پیشم بود . باز هم دیدمش . اونم دوستم داشت ... دیگه واقعا می خواستم کنارم باشه . به مامانم که گفتم اما قبول نکرد . هر کار کردم گفت نه . گفتم مامان جون باهاش زندگی می کنم . می آد پیشم . تواتاق خودم . فقط همونجا . بیرون هم نمی آد . این که آس و پاسه مهم نیست . مهم نگاهشه . مامان اما از عاشقی من چیزی نفهمید . هر کاری کردم قبول نکرد . پاشو کرد تو یه کفش و گفت : نه ! هیچ وقت نمی ذارم گربه بیاری تو خونه ! اونم اون گربه ی سیاهو !

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 19:43 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand