تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

نمی تونم این عادت خندوندنم رو ترک کنم . حتی خدایی نکرده تو مراسم ختم هم که باشم یه موضوعی رو یا یه بنده خدایی رو سوژه می کنم و یه چیزایی می گم که تا شعاع ۱۰ متری من هر بنی بشری باشه از خنده غش می کنه و کارش به آب قند و شاید هم در موارد نادری به بیمارستان و سرم قندی می کشه !

امروز هم افطاری دعوت بودیم . سالگرد فوت یه بنده خدایی بود . انقدر اطرافیان از دست من خندیدن که الان احتمالا ترکیدن بنده های خدا ! آخه یکی از فامیلامون دستش شکسته دور از جون همه ی شما جیگووری ها . با اون دست شکسته ۳ تا بشقاب رو پر غذا کرده بود و داشت می برد سر میزشون . خوب خدایی نمی شه من همچین صحنه ای رو ببینم و سکوت کنم . ماشالله ما دوتا دست سالم داریم اگه یه بشقابم غذا بکشیم دست و پامون به هم گره می خوره و امکان سقوط هم هست ... مردم چه هنرایی دارنااا . والله !

موافقید با این جمله : ( خنده بر هر درد بی درمان دواست ! ) ؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:57 توسط پیوند جون| |

 

یک روز تو آمدی به خانه ی من

و گل آوردی برای من

چرا ؟

چون گم شده بودم

یک پروانه می کشم .

و به سینه ات سنجاق می کنم

یک روز من و تو

به طرز عجیبی

از داستان های کوچک

که قهرمان آن ها کودکانند

سر در می آوریم

من فلوت کوچکی می شوم

در دستان تو

و تو برای پرنده ی غمگینی

که خانه اش را گم کرده است

می نوازی

(علیرضا میراسدالله)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط پیوند جون| |

 


وزززززززززززززززز وززززززززززززززززز وززززززززززززززززز وزززززززززززززززز ... کشتمت ! آره . مگه چیه ؟ اذیتم می کردی . من دوست ندارم که یه نفر انقدر تو مخ باشه . رو مغزم موتور سواری می کردی . اذیتم می کردی . خیلی حرف می زدی . یه ریز . همه ش تو گوشم حرف می زدی . اون صدای نحست هنوزم تو گوشمه . منم کشتمت . حالا هم مُردی . کاری هم نمی تونی بکنی . یعنی هیچ غلطی نمی تونی بکنی . عذاب وجدان ؟ عمرا" . نه من عذاب وجدان ندارم خیالت تخت . تو که مُردی به هیچ جای دنیا برنخورد . کی بودی اصلا" ؟ حقت بود که کشتمت . اصلا" هم یاد صحنه ی جرم نیفتادمااا . یاد قیافه ی زشت تو هم نیفتادم . یاد اون چشمای نفرت انگیزت که با یه ضربه از حدقه پرید بیرون و پخش دیوار شد نیفتادم . اه . اصلا" خوب شد که مُردی . چرا دارم اینا رو می گم ؟ ولم کن دیگه . مگس مزاحم !

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 16:45 توسط پیوند جون| |

 

بهم قول دادیا . یادت نره . تمومش کن اینبار جیگوووری .  به خاطر من . ببینم چیکار می کنی پسرم

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط پیوند جون|

 

آسمان را پُر کن از شب و مهتاب

آیینه ها را برقصان

دیوار ها را آشکار کن

و چراغ ها را روشن .

 

من می آیم

من از سکوت خشک سایه ها می آیم

و سایه نیستم دیگر .

 

کمک کن

تا پیدا شوم .

به من جان ببخش .

آن چنان که من به تو ...

 

سایه شو !

آری

اینبار تو سایه شو !

نوبت من است ...

(پیوند)

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 19:32 توسط پیوند جون| |

 

امشب می خواهم به رسم هر سال بنویسم .

می خواهم بنویسم که در این یک سال چه بدی هایی کرده ام ؟

خوبی ها که حل می شود و از صافی زندگی رد می شود اما بدی ها مثل سنگ می مانند و آزار می دهند . 

می خواهم بنویسم که چه کرده ام و چه می خواهم بکنم ؟

می خواهم به خودم قول بدهم که دیگر تکرار نشود آن چیزهایی که باعث شد کسی را یا چیزی را ناراحت کنم ؟ دلی را بشکنم ؟ یا ... ؟

می خواهم ببینم که چه خصلت های بدی هنوز هم همراه من است ؟

می خواهم ترک کنم . امشب ...


پیوند نوشت : شب های قدر برای من حال و هوای خاصی دارند .

پیوند نوشت (۲) : نهج البلاغه را بخوانید . آدرس نمی دهم . همه ی صفحاتش شگفت انگیزند . امتحان کنید .

پیوند نوشت (۳) : برای حمایت از ایرج میرزا حتما اینجا کلیک کنید .

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:34 توسط پیوند جون| |

 

اسمش افشین بود . ۲۶ سالش بود . چند هفته پیش یهو غیبش زد . گفته بود می رم بیرون . گفته بود می رم بگم رای من کجاست ؟ رفت . اما دیگه نیومد . خونواده ش نگرانش بودن اما به خودشون دلداری می دادن که می آد . خبری ازش نبود . تا اینکه امروز اومد . خودش نه ! خبر مرگش . گفتن بیاید جنازه ی پسرتونو تحویل بگیرید ! افشین رفت و به هیچ جای دنیا بر نخورد . به هیچ جای دنیا ...

افشین عزیز روحت شاد . خون پاکت دامنگیر ناپاکان پلیدی باد که گل هایی چون تو را پر پر کردند .

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 22:55 توسط پیوند جون| |

 

نظرتون در مورد قالب جدید چیه ؟ من که خیلی دوستش دارم شما چطور ؟

تا حالا کلی قالب عوض کردم اما این یکی بیشتر به دلم نشست .

ممنون می شم اگه نظرتون رو بیان کنید دوستان جیگوووری .

البته با در نظر گرفتن این که من قالب هام تقریبا" همیشه مشکی بودند و هستند و خواهند بود .

پس در مورد رنگش نظر نمی خوام جسارتا" ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 0:4 توسط پیوند جون| |

 

این چاه من است

من آن را کنده ام

من آن را محض روز مبادا

وقتی چاهی برای سقوط

نمانده دیگر کنده ام

 

من از شب نمی ترسم

من از روز می ترسم

و از راهی که بیراهه ندارد

(علیرضا میراسدالله)

 


پیوند نوشت : کتاب "خوی وارونه دیوها" اثر همین شاعر را پیشنهاد می کنم . بعضی شعرهایش بدجوری به دلم نشست . مثل شعر بالا ...
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط پیوند جون| |

 

هوووووووووووووووووووووووووووووووووورا  ! مترجمی زبان انگلیسی تهران قبول شدم و تصمیم گرفتم که بخونمش . تخصص رو ول می کنم و می چسبم به دل  . کامپیوتر بسه دیگه . خدا رو شکر می کنم که یه هوش خوبی بهم داد که نخونده قبول شدم  . البته همین کار دستم داده تا حالا اما شکر خدا .

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:16 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand