جیگوووری
دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان
امروز خواننده ی محبوبم که حتما همه می دانید چه کسی است ، در جزیره ی کیش کنسرت دارد اما من به دلیل مشغله ی زیاد نمی توانم در آن شرکت کنم . حیف ! دیشب یاد کنسرت چند ماه پیش او افتادم . دعوت شده بودم و ردیف VIP بودم و خودتان می دانید که این ردیف مختص خوانندها و بازیگرها و افراد مشهور است . صندلی های این ردیف هم ویژگی خاصی دارند . این که بعد از نشستن روی آن ها ناخودآگاه عصایی از آسمان نازل می شود و مجبوری آن را قورت دهی . همه شبیه عصا قورت داده ها می شوند . نهایت احساس و شور خود را با کف زدن بسیار آرام و نرم و نازکی نشان می دهند و حتی اگر خواننده آهنگ خیلی خیلی مورد علاقه ی شان را هم خواند ، آن را حتی زمزمه نمی کنند چون کلاسشان پایین می آید ! من اما خودم بودم . از شانس خوب آن هایی که آنجا نشسته بودند ، من هم کنارشان بودم و شما من را نمی شناسید ، از بدو ورود خواننده ی محبوبم تا لحظه ی خروجش از استیج آنقدر جیغ می کشم که ایشان حتی تعجب کرده بود که از حنجره ی یک نفر ، چقدر صدا می تواند در بیاید و نگران بود که آیا تارهای صوتی من سالم هستند یا نه ؟! آن شب هم بی توجه به این که کجا نشسته ام شروع به جیغ زدن و خواندن و دست زدن و جیگووری بودن کردم و آنچنان انرژی ای دادم که هم ردیفی هایم هم کم کم با من و خواننده هم صدا شدند . به طوری که یکی از آن ها چنان جَو زده شده بود که تا یک ساعت بعد از کنسرت هم برای خودش می خواند و سوت می زد . به زور چوب ساکتش کردند . باور کنید ! بعد از اینکه به خانه آمدم صدایم دورگه شده بود و تارهای صوتی ام آنقدر ملتهب شده بودند که آن ها را در گلویم احساس می کردم . چیزی شبیه لوله پولیکای 18 !
پیوند نوشت (۱) : پیوند نوشت (۲) : یادش به خیر ! جای همه ی شما خالی بود ... او بوی قهوه می دهد وقتی با من مهربان است و وقتی دوستم دارد و بوی آدامس اوکالیپتوس وقتی با من دعوا می کند و همچنان دوستم دارد اما من دوست دارم بوی شکلات تلخ بدهد هر جور که هست و دوستم داشته باشد (پیوند)
پیوند نوشت (۱) : تو فکر ساختن یه سبک تازه م ! پیوند نوشت (۲) : شکلات تلخ با بقیه شکلات ها بوش فرق می کنه ؟ آره ! امروز صبح هم مثل هر روز وقتی بیدار شدم ژوزفین* در آغوشم بود اما خسته تر از هر روز بودم . گونه اش را بوسیدم و آرزو کردم ای کاش روزی بیدار شوم و به جای ژوزفین تو در آغوشم باشی . گونه ام را ببوسی و خستگی هایم را ناپدید کنی . خسته ام . خیلی خسته ... *گاو عروسکی ِ جیگووووووری و توپولی ام از ضعیفان می شود روشن چراغ سرکشان بال آتش از خس و خاشاک می آید برون مي دانم كه نمي خواني پس برايت مي نويسم : بی تو گربه هاي ملوس سياه را نمي خواهم . بی تو نوشابه ي پپسي و هيوندا كوپه ي قرمز را نمی خواهم . بی تو خيابان ها را زير آفتاب از خانه تا جردن يادش به خير ... بی تو خيابان ها را نمي خواهم . بی تو رنگ سبز را نمي خواهم و شعر هاي هر روز را . بی تو اوربيت هندوانه اي را هر بار دو تا با هم يادش به خير ... بی تو اوربيت هندوانه اي را نمي خواهم و گوشواره هاي آن مغازه را . بی تو پاستا بيف با سس تند را نمي خواهم و كباب برگ هاي نايب را كه تا يك روز سيرم مي كرد و تو را تا سه ساعت يادش به خير ... بی تو كباب برگ هاي نايب را نمي خواهم . بی تو دماغ عمل كرده را نمي خواهم و شب بيداري را تا سپيده ي صبح عاشقانه يادش به خير ... بی تو شب بيداري را نمي خواهم . من همه ي اين ها را با تو مي خواهم من تو را با همه ي اين ها مي خواهم و بدون همه ي اين ها هم ... من تو را مي خواهم ! (پیوند) There's nothing that we can't done . if we raise our voice az one ديشب مراسم يادبود مايكل جكسون بود و خانواده و دوستان و خيلي از علاقه مندانش در اون مراسم شركت كرده بودند . يه جاهاييش يادش افتادم و اشك ريختم . يه جاهاييش غصه خوردم كه چرا انقدر زود رفت و يه جاهايي هم خوشحال شدم . اونجايي خوشحال شدم كه يه پسر كوچولوي دوست داشتني به اسم "شاهين جعفر قلي" كه هموطن ماست ، انتخاب شده بود تا آهنگ زيبايي رو با صداي منحصر به فرد و فوق العاده ش رو توي اون مراسم بزرگ اجرا كنه و بي شك اين يكي از بزرگ ترين افتخاراتش خواهد بود . من هم كلي ذوق كردم . شاهين پسر 10-11 ساله اي بود كه اونطور كه كارگردان كنسرت هاي مايكل مي گفت ، فيناليست مسابقه ي كودكان با استعداد بريتانيا شده بود و منتخب خود مايكل جكسون هم بود . وقتي همه ي خانواده و دوستان مايكل روي استيج اومده بودن و ترانه ي Heal the world كه به "معني دنيا رو شفا بديم" هست رو مي خوندن ، من هم به ياد مايكل خوندمش و اشك ريختم . آخر مراسم هم برادر بزرگش و بعد از اون دختر مايكل صحبت كردن كه خیلی غم انگیز بود ... زنان و مردان سوزان هنوز دردناک ترین ترانه هاشان را نخوانده اند . سکوت سرشار است . سکوت بی تاب از انتظار چه سرشار است . (احمد شاملو)
پیوند نوشت : سکوت بی تاب از انزجار سرشار است . امروز داستان جدیدمو شروع کردم . دو سه صفحه ای نوشتم . حتی هنوز نمی دونم چه اتفاقایی قراره توش بیفته ؟ فقط می دونم که این یکی مث بقیه داستانام نیست که حداقل یه طرح کلی ازش تو مغزم باشه . نه ! فقط استارتشو زدم و راه افتادم . نمی دونم کجا می خواد منو ببره ؟ نمی دونم تو راه می خواد چه کارا بکنه ؟ هیچی نمی دونم . می دونم که قراره که به دست من نوشته بشه . می دونم که نمی تونید باور کنید اما این داستانو من فقط می نویسم . الان کسی درون منه که اون وادارم می کنه به نوشتن . همون کسی که منو ناخودآگاه کشوند طرف همون کشویی که دفتر یاسی قدیمیم زیر یه مشت کتاب اونجا بود . دفتری که ۳ صفحه ش استفاده شده بود . چند سال پیش می خواستم داستانی رو ترجمه کنم که همون اولش درگیر کارای دیگه شدم و تا الان حتی دیگه بهش فکر هم نکرده بودم . نمي دونم چرا و چجوري ؟ چرا اون دفتر ؟ در نهایت تعجبم دفترو ورق زد و درست از وسط دفتر وادارم کرد بنویسم . دليلشو هنوز نمي دونم اما مي دونم مي فهمم كم كم . نمی دونم اون کیه و چی می خواد اما من می خوام براش بنویسم . می خوام بهش کمک کنم تا از طریق من به اون چیزی که می خواد برسه . شاید این همونی باشه که انتظارشو می کشیدم . همونی که توی تنهاییام سایه شو می دیدم . همون معجزه ای که ... فكر مي كنم من انتخاب شدم . خیلی خوشحالم . از پسش بر می آم . می دونم ... آسمان سياهم را ربودي و زير سقف تاريك زندانت به وعده ي روشنايي در تاريكي مطلقت تابانديم . من تشنه و تو تشنه ... "نور ِ بي نور" اين است تمام آن چه به من بخشيدي . (پيوند)
| Design By : Peyvand |