تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

این روزها خواهرم شدیدا برای امتحانات نهایی درس می خواند . علاوه بر درس هایی که در طول سال خوانده بود این روزها هم بکوب می خواند . همه اش سرش در کتاب است و من به شخصه از این وضع خسته شدم اما او راضیست .

یاد خودم افتادم . آن روزهایی که من هم سن و سال خواهرم بودم در این وادی ها نبودم . خیلی کم درس می خواندم . اغلب دنبال شیطنت و بازیگوشی بودم . هدفم مهندس کامپیوتر شدن بود اما نه اینکه در کدام دانشگاه این مدرک را بگیرم و همين باعث شد كه به آن ده تبعيد شوم ! هوش بالایی دارم و همیشه هم این هوش باعث شده تا احساس کنم همه چیز را بلدم غافل از اینکه مطالعه ای هر چند سطحی و روزنامه وار برای امتحانات لازم است . هیچ وقت درس نخوانده ام و اگر هم خوانده باشم خیلی کم بوده است . اصلا همه ي اين ها به كنار توانايي زياد خواندن را هم ندارم .

با همه ی این احوالات اگر باز هم به آن سال ها بازگردم (خصوصا دوران شیرین دبیرستان) همان شیطنت ها و فرار از مدرسه و اذیت و آزار معلم ها را ترجیح می دهم تا درس خواندن . دوست دارم بازگردم به آن روزي كه با دوستانم ۴ نفري از در مدرسه كه كليد روي آن جا گذاشته شده بود فرار كرديم . دوست دارم بازگردم به آن روزي كه كيف دوست وسواسيم را در ساعت تفريح پر از گردهاي گچ كردم و به چهره ي از عصبانيت سرخ شده اش كلي خنديدم . يا آن روزي كه با يكي از هم كلاسيهايم دعوا كردم و با يك عدد بادمجان كاشته شده زير چشمم به خانه برگشتم . آن روزي كه ...

یادش به خیر !


پیوند نوشت (۱) : محال ترین آرزوی من بازگشت به روزهای دبیرستان خصوصا سال سوم است .

پيوند نوشت (۲) : نون عزيز دوست خوبم هميشه به ياد تو و آن روزها هستم .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:35 توسط پیوند جون| |

 

گر مي نخوري طعنه مزن مستان را

بنياد مكن تو حيله ي دستان را

تو غره بدان مشو كه مي مينخوري*

صد لقمه خوري كه مي غلام است آن را

(خيام)

 

همسايه اي داريم كه محجبه است  و اهل نماز و طاعت . پسر كلاس اولي اش را به كلاس قرآن مي فرستد و هر شب جمعه به اتفاق خانواده به مجالس عزاداري و دعا مي روند . مدتي است كه با مادرم رفت و آمد مختصري دارند و گاهي من هم كه در جمعشان هستم ، تعريف هاي مكررش را از خانواده اش مي شنوم . از پسر 18-19 ساله اش كه از چشم پاكي و اهل هيچ فرقه اي نبودنش حرف مي زند و نعوذ بالله او را پسر پيغمبر مي داند و عقيده دارد در دنيا نظيري ندارد و تا از مادرش اجازه نگيرد به هيچ دختري حتي فكر نمي كند ، غافل از اينكه چند وقت پيش او را در پارك ديدم كه دستش را روي شانه ي دختر كم سن و سالي انداخته بود و در حال صحبت كردن و خنديدن بود و البته او من را نديد و من هم به روي خودم نياوردم چون از نظر من كارش بلا اشكال بود اما به گمانم  از نظر مادرش كمتر از قتل نيست !

نمي دانم چرا اما اين خانم هميشه وقتي من را در كوچه يا جايي بيرون از خانه مي بيند ، جواب سلام و لبخند و گشاده رويي مرا با يك سلام خشك و تا حدودي خشم آلود مي دهد اما اگر در خانه ي ما باشد و جلوي مادرم به او سلام كنم با لبخند و قربان صدقه رفتن جواب مي دهد ؟! احتمال مي دهم چون من از سنخ خودشان نيستم اين رفتار ها را مي كند . نه محجبه ام نه اهل نماز و مجالس دعا و اين قبيل كارها . هر اعتقاد و ايماني هم كه دارم در قلبم است و آن را جار نمي زنم . خدا را هم شكر مي كنم كه اهل دورويي نيستم . فكر مي كنم در اسلام هم حرف از يك رنگي زياد باشد .

ماه گذشته اخطار قطع شدن آب برايمان آمده بود و مدير ساختمان چندين بار خواهش كرده بود كه آب را صحيح مصرف كنيم و شستشوي ماشين در حياط را ممنوع كرده بود اما ديروز همين خانم به همراه خواهرشان شير آب حياط را باز كرده بودند و مدت زيادي با آن ماشين مي شستند . اتفاقا همان روز پدرم مي خواست در حياط ماشين بشويد كه او را به كارواش راهنمايي كردم و گفتم به هيچ عنوان آب را هدر ندهد . در دين مبين اسلام توصيه به مصرف صحيح زياد است ، شايد همتراز با رعايت حجاب و پوشش و ... .

اي كاش اگر اعتقادي داريم و آن را آشكارا بيان مي كنيم ، اعتقادمان كامل باشد و عمقي نه نسبي و سطحي  . اي كاش اگر كسي با ما هم عقيده به نظر نمي رسد ، او را طرد نكنيم و رفتارمان را با او عوض نكنيم . اي كاش اول عيب هاي خودمان را ببينيم بعد ديگران . اي كاش ...

 

* مينخوري = نمي خوري


پیوند نوشت : خیام عزیزم خاک گورت کوزه ی می باد . خیلی جیگوووری هستی عزيزم .
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 19:18 توسط پیوند جون| |

 

به محض اینکه پله های مترو رو رد کردم و رسیدم بالا چشمم به جمال عزیزان گشت ارشاد منور شد . ترسیدم اما خیلی خونسرد از کنارشون رد شدم و اون ها هم کمی چپ چپ نگاه کردن اما چیزی نگفتن . خدا به خیر کرد !

دوستان فروشنده لطف کرده بودن انواع البسه و اطعمه و خلاصه همه چیز (چیزی شبیه به جمعه بازار) در مسیر می فروختند . آقایی که انگار آیس پک هاش رو دستش باد کرده بود داد می زد : "آیس پک عالی جناب یوزارسیــــــــــف! بدو بیااااااااا !"

غرفه ی کتاب های درسی خیلی خلوت بود و آدم می تونست اونجا نفس بکشه اما غرفه های کتاب های ناشران داخلی فوق العاده شلوغ بود . احساس می کردم دارم به کمپوت تبدیل می شم !

قیمت ها بالا بود . اما از خوش شانسی یه غرفه ای پیدا کردم که ۵۰٪ تخفیف می داد ! برای کتاب های خارجی بود به زبان اصلی . منم دست به کار شدم و کلی کتاب خریدم و واقعا هم خیلی راضیم . حیف که اسم غرفه رو یادم نیست بگم شما هم برید .

از حدود ساعت ۱۲ تا ۱ یا بیشتر سر درد شدیدی گرفتم . اول اذان بود . بعد نماز جماعت با صدای بلند . بعد هم نیم ساعت دعا می خوندن و از تمام بلندگوها پخش می شد . یک آن احساس کردم رفته م دعای ندبه ای چیزی ! شایدم رفته بودم . نمی دونم ! نکنه نماز جمعه بود ؟ مصلی بود ؟ آهااا ! آره پس . اما خوب چرا  ۴شنبه انداخته بودن ؟ عشق و اشتیاقه دیگه . کاریش نمی شه کرد !

از پارسال شلوغ تر بود . تازه من توی ساعت خلوت رفته بودم . ارزشش رو داشت به خاطر همون کتاب های تخفیفی که گفتم . در کل خوب نبود .

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 16:43 توسط پیوند جون| |

 

۲۰ ساله که تقریبا هر روز نگاهت کردم . بعضی روزا کم و بعضی روزا زیاد . توی این ۲۰ سال بهترین لحظه هایی که می بینمت صبحاست که تازه از خواب پا می شی . نگاهم می کنی . خوب نگاهت می کنم . با اون موهای بلند و حلقه حلقه که خدا رنگشونو با چشمات ست کرده . اون چشمای پف کرده بعد از خوابای طولانیت . هر روز که منو می بینی لباتو جمع می کنی و از دور بوسم می کنی . یه جورایی دوس دارم لباتو بچسبونی به لبام و از نزدیکترین جای ممکن بوسم کنی . البته بعضی روزا که خیلی خوشحال و شیطون می شی این کارو می کنی . من خیلی دوستت دارم . مهربونی نگات وقتی از خواب پا می شی رو با دنیا عوض نمی کنم . صبحا خیلی دوست داشتنی هستی . از هیچ کس عصبانی نیستی حتی اگه شب قبلش با همه هم دعوا کرده باشی صبحا خیلی مهربون و معصوم می شی . لبخند کوچولوت همه ی خستگیامو در می کنه . عشق دیدنت همه ی انتظارایی که هر شب تا صبح کشیدم رو شیرین می کنه .

یادم می آد اون روزایی رو که کوچولو بودی . اصلا قدت نمی رسید اما همیشه از مامان یا بابات می خواستی بغلت کنن و بیارنت نزدیک تا منو ببینی . فک کنم تو هم دوستم داشتی ....

اما پیوند یه چیزی برام سواله ! واقعا تا به حال منو خوب دیدی ؟ خوب نگاهم کردی ؟ متوجه شدی که زمان داره خیلی تند می گذره و تو یا بهتره بگم منو هر روز متفاوت تر از قبل می کنه ؟ اصلا می دونی این کسی که هر روز تو آیینه می بینی کیه ؟ می دونی پیوند ؟!

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:29 توسط پیوند جون| |

 

آتشی بر پاست امشب

در ميان چشم هامان

در هياهوی عميق هر نگاهت

عاشقی تصويری از ماست .

رختخواب پلك هايت

بستر ايجاد احساسی از آتش

رنگ چشمان سياهت

جلوه ی يك رنگی ِ اين عشق بی همتاست امشب .

 

خوب ِ من ای عشق بي پايان و نابم

من ز تو مستم ، خرابم

پلك هم حتی نزن

بگذار تا آتش بگيرم

مثل يك بيمار می خواهم بميرم

از تب ِ تند نگاهت .

(پيوند)


پی نوشت : تقدیم به تنها کسی که اندازه ی جونم دوستش دارم و دیشب به این اطمینان رسیدم که هرگز نمی تونم ازش دور باشم . جیگوووووری من ، عشق من ، قربونت برم ، عاشقتم . بی تو می میرم . یه لحظه هم نمی تونم باور کنم نباشی عزیزم ... 
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49 توسط پیوند جون| |

 

ساعت ۹ تو خیابون من ِ تنها

یه عالم فکر نم بارون چن تا رویا

آدما ، تصویر کوتاه تو خیابون

یخ زده خاطره ها تو نگاشون

 

سيروان خسروی يكي از توانا ترين تنظيم كننده هاي كشورمان با آلبوم متفاوتش سال 88 را متفاوت تر كرد . ملودي و تنظيم آلبوم سيروان که "ساعت 9" نام دارد فوق العاده بود و من از شنيدن اين آلبوم لذت بردم . گرچه با ترانه هايش زياد ارتباط برقرار نكردم اما آلبومي خوب را روانه ي بازار كرده است . خيلي بهتر از قبل و اين باعث خوشحاليست كه حداقل يك خواننده پيدا شد كه پسرفت نكند (البته آلبوم "فصل تازه" از احسان خواجه امیری هم نسبت به قبل پیشرفت کرده بود) . بعد از تنرل بنيامين در آلبوم "88" داشتم نا اميد مي شدم كه "ساعت 9" سيروان حالم را جا آورد . پيشنهاد مي كنم آلبوم را از فروشگاه هاي معتبر بخريد و حواستان باشد كه هولوگرام شركت ايران گام هم روي آلبوم باشد .

اي كاش خواننده ها در آلبوم هايمان به كلام اهميت بيشتري مي دادند . در بين خواننده هاي ريز و درشت حال حاضر كشور ، اين مهم را در كارهاي رضا صادقی و احسان خواجه امیری بيشتر مي بينم . به اميد روزي كه آوازه ي كلام و ملودي و تنظيم هايمان توام با يكديگر ، در جهان بپيچد و موسيقي ايراني ، جهاني شود .


 پی نوشت (۱) : حتما آلبوم را بخرید . خیلی عالی بود .

پی نوشت (۲) : حالم کمی از دیروز بهتر است . ممنونم از لطف بیکران همه ی شما عزیزانم . در پست قبل شرمنده ام کردید .

پی نوشت (۳) : یک خواهش از عزیزانی که وبلاگ من را در لیست پیوندهایشان اضافه کرده اند دارم . لطفا اسمم را از این پس به جای پیوند  ،  "جیگوووری"  ثبت کنید .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 16:11 توسط پیوند جون| |

 

بالاخره وضعیت روحی داغونم به جسمم هم منتقل شد . دیشب ساعت حدود ۱۱ شب بود که دیدم نمی توانم درد را تحمل کنم . معده درد وحشتناکی داشتم . من را به بیمارستان بردند و آنجا خیلی چیز های جدید معلوم شد ! فهمیدم که کم کم فاتحه ی معده و بعد از آن هم شاید فاتحه ی خودم را باید بخوانم . گویا معده ام سوراخ سوراخ شده . وقتی به خانه برگشتم به لطف آرام بخش تا صبح خوابیدم اما بیدار که شدم و خواستم مثل هر صبح قهوه بخورم به محض خوردن گلاب به رویتان حال تهوع گرفتم و تا الان هم چیزی نخورده ام . شاید دوباره شب برویم دکتر . شاید هم به زور آن قرص های آشغال که دکتر تجویز کرده را خوردم تا بلکه آرام بگیرم . از قرص متنفرم . از دارو متنفرم اما اگر چیزی نخورم معده ام خونریزی می کند و ...  دکتر دیشب گفت همه اش برای حرص و جوش است دخترم و من گفتم آقای دکتر سید ها جوشی هستند دیگر ! و دکتر هم زد زیر خنده .

دیشب که دکتر گفت از حرص و جوش خوردن به این روز افتادم دوست داشتم داد بکشم : وااااااااااااای دلم !

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:2 توسط پیوند جون| |

 

۱ - کارت های شارژ ۲ تومنی ایران ول (همون ایران سل یا ایرانسل) رو جدیدا دیدین ؟ رو یه تیکه مقوای ۲ میلی متر در ۱ میلی متر رمز کارت رو نوشتن ! عجب مغز مقتصدی دان این ایران ولی ها ! گویا شارژ هزار تومنی هم اومده ! فک کنم برای شارژ هزار تومنیش هم باید بری پیش آقای فروشنده و ازش کارت هزار تومنی ایران ول بخوای و اون آقاهه هم بگه بزن شارژو ... و از روی یه دفتر زرد رنگ که شرکت ایران ول بهش داده و پر از رمز کارت های هزار تومنیه که دست نویس هم هست یه رمز ۱۲ رقمی بخونه و شما بزنید و پول کارتو بگیره و بگه به سلامت ...

۲ - به خاطر مشکلات خیلی خیلی خیلی زیاد (ببینید ملتفت نشدیدهااااااا ٫ می گم خــــــــــــــيـــــــــــلی زیاد ) ٫ این روزا خیلی عصبانی هستم . با بابا که قهرم ٫ با جیگوووری که سر هر چیز کوچیکی دعوا می کنم (که با مهربونی بی اندازه ش منو درک می کنه و آرومم می کنه و در نهایت شرمنده ش می شم) ٫ با یکی از این وبلاگی ها هم الکی الکی بحثمون شد و ... . به هر حال این روزا خیلی ناراحت و عصبی هستم . فردا پس فردا که حتما می رم پیش یه روانشناس چون حال روحیم داغوووونه . برام دعا کنید .

۳ - نمی دونم چرا این یه ماه اخیر جیگوووری انقد زیاد می خوابه ؟ چه شب زود بخوابیم چه دیر ٫ همیشه سر ظهر حدود ۲ - ۴ بیدار می شه (فک کنم به خاطر فصله ) !!! اگه دلم می اومد می رفتم خونه ش و یه پارچ آب می ریختم رو سرش که از خواب بیدار شه و دیگه از ترس هر روز ۷ صبح خبر دار جلوی در خونه ایستاده باشه ... شاید هم دلم بیاااااداااااااا . جیگوووووری با توامااااااا .... (هنوزم خوابه این پسر لووووووووووس)

۴ - این یوزارسیف چرا دیشب اینجوری کرررررررررررد ؟ من به اصرار مامان اینا رفتم و ۱۰ دقیقه از قسمت آخر سریالشو دیدم . چرا باباشو به این طرز نا جیگوووریانه بوس کرد ؟ ای بابا !!! از تو بعید بود یوزی ! الان با این کارش دختر های عاشق کشته ش که تعدادشون هم کم نیست (البته من جزوشون نیستم حتی ۱٪) آرزو می کنن که ای کاش جای یعقوب نبی در سریال یوسف بودن ! حتی واسه یه صحنه (همون صحنه که می گم دیگه ... آآآره ... خودشه ه ه !) 

۵ - من از اون آدمایی نیستم که فقط تو بهار یا فقط تو پاییز حساسیت فصلی داشته باشم . شکر خدا همه فصل ها در حال حساسیت داشتن هستم (قربون خدا برم ٫ هر چه خوبان همه دارند رو یه جا به من داده) . دکتر هم زیاد رفتم اما اثری نداشته . هر روز که بیدار می شم یه ربع پشت هم عطسه می کنم ! شبا هم که آبریزش بینی دارم و چشمام اشک می آد و ... خلاصه دو تا دستمال رو لوله می کنم و گلاب به روتون می ذارم تو دماغم که تا صبح خونه رو آب نبره ... !

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:36 توسط پیوند جون| |

 

زندگی تو عاشقی تو با تو هوا تو

خیلی از این حرفای خوب دارم باهاتو

دنیای من تویی تموم لحظه ها تو

حتی قشنگه گریه اما با تو

 

دیروز که در خیابان قدم می زدم تیزر تبلیغاتی آلبوم جدید "بنیامین" به نام ۸۸ را دیدم . من از آن دسته آدم هایی هستم که اگر خواننده ای آلبوم بدهد و من صدایش را دوست داشته باشم و یا حتی دوست نداشته باشم اما بخواهم به خاطر کارم هم که شده آن آلبوم را گوش بدهم حتما می خرمش تا به آن خواننده که خیلی زحمت کشیده تا آلبومش را به بازار بدهد ضرر نزنم چون خودم خوب می دانم یک آلبوم چقدر وقت می برد و چقدر هم طول می کشد تا مجوزهایش را بگیرد . به یک سی دی فروشی رفتم و آلبوم را خریدم . ۶-۷ تا از کارها خوب است اما بقیه چندان خوب نیستند . البته نظر من این است و شاید شما اگر آهنگ ها را بشنوید همه را دوست داشته باشید .

چیزی که خیلی برایم عجیب بود ترجمه و املای خیلی از کلمات انگلیسی روی کاور آلبوم بود که اشتباه بود و خیلی از این بابت ناراحت شدم . کاش خودم می رفتم و همه را برایشان ترجمه می کردم تا این اتفاق نمی افتاد چون بعضی غلط ها خیلی آشکار بودند ! اگر واقعا کسی در اطرافیان آقای بنیامین یا تهیه کننده ی کار سواد انگلیسی نداشتند مجبور نبودند که نام تمام آهنگ ها را ترجمه کنند و بنویسند . خلاصه برایم خیلی عجیب بود .


پی نوشت : آلبوم بدی نبود گرچه ضعف هایی هم داشت اما پیشنهاد می کنم بخریدش چون شنیدن بعضی کارهایش می ارزد .(دانلود و کپی ممنوع ! متخلف مورد مجازات پیوندی قرار می گیرد  !)

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:29 توسط پیوند جون| |

 

دوستان عزيز پيشنهاد مي كنم كتاب "تارك دنيا مورد نياز است" اثر "ميك جكسون" را حتما بخوانيد . البته اين كتاب داستان كوتاه است ولي حتي اگر داستان هاي كوتاه را دوست نداريد اين كتاب را بخوانيد چون كتاب خوبيست . خيلي دوستش داشتم مخصوصا يكي از داستان هايش به اسم "جراح پروانه ها" خيلي عالي بود .


پي نوشت : چقدر بي وفا هستيد بعضي از شما ها . خيلي زياد بي وفاييد . يادتون باشه
نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 14:36 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand