جیگوووری
دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان
برويم از سايه ي ني ، شايد جايي ، ساقه ي آخرين ، گل برتر را در سبد ما افكند ... از خواب كه بيدار شدم حسم مثل هر روز نبود . غمي گنگ دلم را چنگ مي زد . غمي كه ناخواسته ميل گونه هايم را به تر شدن بيشتر كرد . احساس بغضي غريب مرا به سمت كتابخانه ام كشاند . نگاه محزونم از روي آن همه كتاب سُر خرد و به كتابي افتاد كه نام سراينده اش بغضم را تركاند . "هشت كتاب" . اشك من و باران ... 1 ارديبهشت ، روز مرگ احساسي سراسر بارانيست . روز سكوت مبهم دست هاي يك واقعيت تكرار نشدنيست . روز خاموشي نبض بهترين وارث آب و روشنايي . سهراب سپهري عزيزم ، روحت هميشه شاد . يادت هميشه در خاطرم زنده مي ماند . سهراب ، اگر روزي واژه هايم را از سر ِ سر به هوايي گم كرده بودم ، تو همه ي آن ها را به من برگرداندي . تو بزرگ ترين ناجي احساس پيوندي . دوستت دارم ... كنار مشتي خاك در دور دست خودم تنها نشسته ام . نوسان ها خاك شد و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت . شبيه هيچ شده اي ! چهره ات را به سردي خاك بسپار . اوج خودم را گم كرده ام . مي ترسم ، از لحظه ي بعد و از اين پنجره اي كه رو به احساسم گشوده شد . برگي روي فراموشي دستم افتاد: برگ اقاقيا ! ... خورشید در پنجره می سوزد . پنجره لبریز برگ ها شد . با برگی لغزیدم . پیوند رشته ها با من نیست . من هوای خودم را می نوشم . ... دستي روي پيشاني ام كشيده شد ، من سايه شدم : ((شاسوسا))* ، تو هستي ؟ دير كردي : از لالايي كودكي تا خيرگي اين آفتاب ، انتظار تو را داشتم . ... ((شاسوسا)) ، وزش سياه و برهنه ! خاك زندگي ام را فراگير لب هایش از سکوت بود انگشتش به هیچ سو لغزید . .... كنار مشتي خاك در دور دست خودم تنها نشسته ام . برگ ها روی احساسم می لغزند . (سهراب سپهری) * نام معشوقه ي اساطيري و همچنين نام قلعه اي تاريخي در كاشان . تا قبل از این موضوع و این خواسته م واسه خودم دعا نکرده بودم . اگر هم چیزی بوده در حد اینکه فقط بگم خدایا فلان کار رو درست کن . همیشه برای همه از ته قلبم دعا می کردم و بی برو برگرد می گرفت . این بار برای خودم هم دعا کردم . از یک هفته پیش ! دیشب دلم بدجوری شکست . از اینکه حالا که نوبت من شده خدا بدون خواهش و تمنا کار رو درست نمی کنه . از اینکه خدایی که همه می گن منو دوست داره و خودمم می دونم همین طوره دیشب منتظر اشک ریختن من مونده بود . منتظر بود باهاش دعوا کنم . نمی دونم حالا ۱۰۰٪ کار درست شده یا نه اما درصد زیادیش حل شد و من خوب می دونم که اشکام کار خودشونو کردن . اگه این آرزوم برآورده بشه که کاملا به این ایمان می آرم که خدا منو خیلی خیلی دوس داره و اگه نشد می فهمم که هنوز اون پیوندی که خودم دلم می خواد نشده م . دوستای همیشه همراهم یه خواهش ازتون دارم . می گن دعای آدم برای دیگران زودتر می گیره . لطفا وقتی که دلتون بارونی شد منو فراموش نکنید .
what kind of man he is No power & no rapture to frighten the wolfs He can't cook either and when he washes the dishes he'll break'em all one by one And wisdom ? he is at his wit's end sometimes mama ! what a husband you have (Peyvand)
پی نوشت : این شعر را برای هم دردی با مادرم که دیروز از دست پدرم عصبانی شد سرودم (علی رغم احترامی که برای پدر عزیزم قائل هستم) . در ضمن مادر و پدر در حال حاضر آشتی هستند و در اصل من کاسه ی کمی داغ تر از آش شدم . این مرد ها بعضی وقت ها یک جورهایی می شوند ... صبح امروز که دستان تو را بوسیدم سرد تر بود از ابری که دلش غمگین است و نگاه تو غمی داشت به پهنای وجود و نفس های تو پر بود از احساس پر از رمز سکوت ای تو ای آیه ی پر رونق ِخوشبختی ِ من اشك هايم همه شان پیشکش چشمانت شرم بر من که تو را سوزاندم شرم بر من که شکستم دل بارانی تو ... (پیوند)
پی نوشت : جیگووری من زیاد اذیتت می کنم . ممنونم که بچه بازی هامو طاقت می کنی . ! Dare For More اين جمله را بي شك زياد روي قوطي هاي نوشابه PEPSI ديده ايد . به نظر من اين جمله ي تبليغاتي كه تقريبا به معناي "بيشتر بخواه !" است را اگر در زندگي به كار بگيريم قطعا موفق خواهيم بود . يادم مي آيد زنده ياد عموي عزيزم كه تا ابد دوستش خواهم داشت هميشه مي گفت : "اگر از خدا چلو كباب بخواهي ، چلوكباب مي دهد و اگر به نان و پنير قناعت كني ، نان و پنير ! پس بهتر است چلو كباب بخواهي ." در اصل اگر انسان از خدا و يا بهتر است بگويم از خودش توقع داشته باشد ، براي رسيدن به آن خواسته ، ناخودآگاه تلاش مي كند . سنجاب ها براي پريدن هميشه يك شاخه بالا تر از شاخه ي مورد نظرشان را در نظر مي گيرند كه اگر به شاخه ي بالايي نرسيدند ، حداقل به شاخه ي قبلي برسند . سنجاب ها هم بيشتر از آنچه بايد ، از خودشان توقع دارند ! چه خوب است به آن چيزي كه داريم كفايت نكنيم و هميشه از خودمان توقع بالاتر داشته باشيم و اگرنه بعد از مدتي راكد مي شويم و اين آغاز مرگ است . البته اين متوقع بودن هم حد و اندازه دارد و نبايد در آن افراط شود و به حرص تبديل شود . احساس رضايتمندي از خود ، بسيار لذت بخش است اما بعد از آن بهتر است به دنبال رضايت بيشتري باشيم تا هميشه از وجود خودمان لذت ببريم. از من مي شنويد هميشه : ! Dare For More (البته نه در مورد نوشابه !!!)
پی نوشت : من تبليغ نكردمااااااا ! شماها خودتون شاهديد . محتاج تقولی : یا حبیبی مالک ! محتاج تقولی : انا محتاجلک . قل بسرعه ! پي نوشت (۱): جيگووری خودش می دونه چی می گم پی نوشت (۲): می بینید چه بارونی می آد این روزا ؟ چیزی نمی تونم بگم جز اینکه خدایا ممنونم . چن روز پیش رفتم خونه قبلیمون . دلم برای پیشی ها تنگ شده بود خلاصه بعد از نگاه كردن به زير ماشين ها و كنار جوب هاي كوچه يهو چشمم به دو قلوها افتاد . اولی بزرگ شده بود و جیگوری دلیل اینکه امسال "سال اصلاح الگوی مصرف" نام گرفته شد را هم فهمیدیم . امسال سال تحریم اقتصادیست و به عبارتی باید گفت کلاهمان پس معرکه ست ! اگر الگوی مصرف را اصلاح نکنیم چه کنیم با این وضع ؟ امروز در اخبار صحبت نان صنعتی بود . این که نان صنعتی خوب است و غنی و ... و می گفتند که نان صنعتی را جایگزین نان سنتی کنید ولی برای کسی که پول یک نان بربری را هم ندارد غنی بودن و فقیر بودن نان چه معنایی دارد ؟ یک بسته نان صنعتی کجای شکم یک کارگر که با یک نان بربری هم به زور سیر می شود را می گیرد ؟
پی نوشت : عجب اوضاعیست ! پيشخدمت قهوه هايمان را آورد . قهوه ي من تلخ بود . خودم اينطور خواسته بودم . سيگار را از زير سيگاري برداشتم . پك ضعيفي به آن زدم و دوباره در زير سيگاري قرارش دادم . فنجان قهوه را برداشتم و دود سيگار را در امتداد بخاري كه از قهوه خارج مي شد بيرون دادم . يك قلپ خوردم . الحق كه وحشتناك تلخ بود . اين آخرين بازي بود . برد من زنده ماندن بود و باختم مرگ . رقيبم منتظر بود . فنجان قهوه در دست ، ورق هايم را با دست ديگرم برگرداندم و بار ديگر نگاهشان كردم . ۹ - ۴ - ۱ ! هنوز تا ۲۱ خيلي مانده بود . از مرگ مي ترسيدم . ورق ها را سر جايشان گذاشتم . سيگار را برداشتم و پك عميقي به آن زدم . آنقدر عميق كه رگ هايم هم دود را احساس مي كردند . نگاهي به فنجان قهوه كردم . تلخ بود . آن را روي ميز گذاشتم . دانه هاي ريز عرق پيشانيم را پوشانده بود . آخرين شانس . يك ۷ يا كمتر نجاتم مي داد . دود سيگار بيرون . ورق بعدي . ســربــاز ... مرگ ... مرگ بر سرباز ! از اون آدمایی که فک می کنن خیلی حالیشونه در حالي كه هيچي نمي فهمن بدم می آد از اون آدمایی که فرق بین احساس و عقل رو نمی دونن بدم می آد از اون آدمایی که هر چیزی می گم تائید می کنن بدم می آد از اون آدمایی که وقتی يه کلاغ می بینن فک می کنن که یه کثافت توی چاه توالت دیدن بدم می آد از اون آدمايي كه از همه چيز مطمئنن بدم مي آد از اون آدمایی که تو راه بندون بـــــــــــــــــوق می زنن بدم می آد از اون آدمایی که باهام تعارف دارن بدم می آد از اون آدم هايي كه خودشون براي خودشون شخصيت قائل نيستن بدم مي آد از اون آدمایی که گربه ها رو اذیت می کنن بدم می آد از اون آدمایی که ادای آدم خوبا رو در می آرن بدم می آد از اون آدمایی که وقتی می بینن زیر بارون خیس خیس شدم چپ چپ نگام می کنن بدم می آد از اون آدمایی که هر كاري مي كنن تا مورد ترحم قرار بگیرن بدم می آد از اون آدمایی که ایرادای همه رو جز خودشون می بینن بدم می آد از اون آدمايي كه ازم راهنمايي مي خوان و بعد از راهنماييم باز كار خودشون رو مي كنن بدم مي اَد از اون آدمایی که دوس دارن باهاهشون صادق نباشی بدم می آد از اون آدمایی که به هر چيزي نگاه می کنن بدم می آد از اون آدمایی که ...................(بـــیــــپ).............. بدم می آد !
پی نوشت : اگه کارم درست بشه یه شیرینی توپ پیش من دارید . همه تون

![]()
قـُــــــــــــــــــــــــــــــل !
.
. اونا هم همین طور ! چون اومدن به استقبالم
. اونم چه استقبالی !!! تا منو دیدن دویدن طرف منو از سر و کولم بالا رفتن . درست مثل اینکه مامانشون رو دیدن که تازه از سفر چند ماهه ی خارجه برگشته
! منم یکم نازشون کردم . ۳ تا از پیشی ها بودن . با اشتیاق دنبال دوتا پیشی ناز دوقلویی که مامانشون بود اما خودشون نبودن گشتم . عجب مامانایی پیدا می شن . بچه هاشونو ول می کنن و خودشون می رن پی خوش گذرونی خودشون ! می دونید مامانه یه خورده هم سر و گوشش می جنبه
. آخه هنوز اطلاعاتی از بابای حقیقی بچه ها در دست نیست
. خانوم پیشی با چند تا غیر همجنسش دیده شده و ما نمی دونیم پدر اصلی بچه ها کدوم یکی از اوناست
؟ البته به ما مربوط نیست که کی به کی بوده و کی با کی بوده
؟ اون وقتی که ما داشتیم از اونجا می رفتیم پیشی های دو قلو خیلی نی نی بودن
. اما الان انتظار دیدن دوتا غول رو می کشیدم
. دیدید که چه زود بزرگ می شن این پیشی ها !
. اما دومی ... كاش تو اون وضعيت نمي ديدمش
. پيشي جونم يه دستش انگاري زير ماشيني چيزي مونده بود و از وسط نصف شده بود . مي لنگيد و راه مي رفت . خیلی از داداشش لاغرتر بود . دلم خيلي براش سوخت . از اون دور آروم آروم اومد سمت من . بهم که نزدیک شد زدم زیر گریه
. دستش بدجوری داغون شده بود . سرشو مالید به پاهام و منم یه خورده نازش کردم اما دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم و رفتم . آخه چرا حواس پیشی جون نبوده و مواظب خودش نبوده که اینجوری دستش اوخ بشه ؟ خدایا درد نکشه ! ![]()
![]()
پی نوشت : اگه تند رفتم ببخشید . دلم پر بود !
| Design By : Peyvand |
