تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

چهارشنبه سوری یا چهارشنبه سوزی ؟

چرا اینجوریه ؟ این سر و صداها چیه ؟ دارم کر می شم . آدم از ترس اینکه اگه پاشو از خونه ش بیرون بذاره گوشش رو از دست بده حتی نمی تونه بره تو کوچه و آتیش روشن کنه و از روی آتیش بپره . امروز ظهر یه صدای نارنجکی شنیدم که یک آن احساس کردم دیگه گوشم ناشنوا شد ! چرا اینقدر مردم آزاری می کنن ؟ باز ۱۰۰ رحمت به سیگارت و صداش ! صدای توپ راه می اندازن ! که چی آخه ؟ آیا چهارشنبه سوری برای این کاراست ؟ چقدر آدما توی این شبا آتیش می گیرن یا دست و پاشون آسیب می بینه واسه خاطر اینکه نارنجک پرتاب می کنن ! نه چهارشنبه سوری این نیست . مردم ما توی آیین کهن ایرانی هم دخل و تصرف کردن . تغییر خوبه اما تغییر خوب و موثر . خدا رحم کنه امشب ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 18:34 توسط پیوند جون| |

 

 هميشه با دوستان متاهلم كه صحبت مي كنم (چه مامانم باشه ، چه اونايي كه به روش سنتي ازدواج كردن ، چه اونايي كه عاشق شدن ، چه پولداراشون و چه اون هايي كه زندگي متوسطي رو دارن و...) و ازشون در مورد زندگي بعد ازازدواج مي پرسم ، مي گن :"خوبه . اما تو ازدواج نكن !" . نمي دونم اين بيچاره ها چه بلايي سرشون اومده كه اينجوري مي گن ؟ همه ، بلا استثنا همين جمله رو مي گن . فكر مي كنم خوبه رو براي اين مي گن كه احتمالا همسرشون اون اطرافه و صداشونو مي شنوه و شايد هم براي اين مي گن كه مي خوان به خودشون دلداري بدن كه ، زندگي من خوبه و مشكلي ندارم ، ولي در اصل مشكلات زياد دارن . تو ازدواج نكن رو هم براي اين مي گن كه به عنوان دوست ، خير دوستشون رو مي خوان و نمي خوان دوستشون هم مثل خودشون دچار اون مشكلات بشه . حالا سوال من اينه : اگه ازدواج خوبه پس چرا هر كسي كه ما ديديم مي ناله ؟ اگه بده پس چرا بايد ازدواج كرد ؟ همه ي دوستان و اطرافيان من مشكل دارن يا اكثر مردم بعد از ازدواج زياد از زندگي راضي نيستن ؟ ايراد از خود آدم هاست يا از ازدواج ؟ به نظر شما هدف از ازدواج چيه ؟ مشكل كجاست ؟


دوستان خیلی نا جیگووری شدن ! یا کم سر می زنید یا نظر نمی دید .  نظرتون برام با ارزشه باور کنید

خیلی لوسید  . من قالب بلاگ رو ۱ هفته س عوض کردم هیچ کس نفهمید . باهاتون قهرم

باز هم نزدیک بهار شد و این حساسیت لعنتی منو داره می کشه . دعا کنید نوروز ۸۸ رو ببینم !

عید رو پیشاپیش به همه  تبریک می گم  . امیدوارم سال ۸۸ جیگوووری تر بشید .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:26 توسط پیوند جون| |

 

دیشب مثل اغلب شب ها برای پیاده روی به پارکی تقریبا نزدیک خانه رفتم (منظور از شب حوالی ۱۹ تا ۲۰ است) . دوست داشتم تنها باشم و کمی فکر کنم . قدم می زدم و از دیدن جماعتی که در این هوای گرم که همراه با باد شدید اما بی خاصیت بود با کاپشن و شال و کلاه قدم می زدند در حالی که من با یک مانتوی تقریبا تابستانی بودم خنده ام گرفته بود . همیشه در این پارک احساس خوبی داشته ام . حس و حال اینکه دیگر اینجا آن بچه محل های سابقمان نیستند که بخواهند دنبال آدم بیفتند و هر متلکی که در لغت نامه ی متلک های جهان هست بگویند و بعد از مدتی بی اعتنایی ِ من خسته بشوند و بروند پی کارشان . در مدت این چند روزی که به این پارک می آمدم خیلی کم پیش آمده بود که کسی بخواهد دنبالم بیفتد و یا متلکی چیزی بگوید . این بار اما هنوز یک دور تمام نشده بود چند نفر قدم زنان از کنارم رد شدند و چیزهایی گفتند ! به دلیل اینکه همیشه موقع قدم زدن آهنگ گوش می کنم دقیقا متوجه نشدم که چه چیزی می گویند اما خوب از بالا و پایین پریدنشان مثل خروس های پر کنده و چرخیدن ۳۹۸ درجه ای گردن هایشان به طرف من معلوم بود که چه می گویند (تجربه چیز خوبیست) . دست بردار هم نبودند ! خلاصه بعد از چند دقیقه احساس کردم که حال و حوصله ی دعوا کردن با این موجودات مزاحم و تحمل اسکورت شدن توسط آن ها را ندارم و بهتر است از خیر این پیاده روی و فکر کردن بگذرم !!!


 پی نوشت : کجا آدم رو تنها می ذارن ؟ تو قبر ؟ اونجا هم فک نکنم !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:38 توسط پیوند جون| |

 

من نمی دونم چه حکمتیه که هر وقت جیگووری می آد هوا سرد می شه و یهو برف و بارون و سیل و سنگ های آسمانی رو سر ما نازل می شه اما وقتای دیگه هوا گرم می شه و یه قطره بارونم نمی آد و اصلا همه جا خشک می شه و زمین از خشکی ترک می خوره مث بیابون برهوت  ؟ خوب آدم حرصش می گیره دیگه . این جور مواقع مجبور می شم که با خدا یه دعوای حسابی راه بندازه . دیروز یه دعوای جانانه ای کردم باهاش . بهش گفتم آخه این حرکتت یعنی چی ؟ دوس داری اذیت کنی ؟ آخه چرا انقدر شیطونی می کنی  ؟ تو خدایی . بزرگ شدی دیگه . بچه که نیستی ! اگه من شیطونی می کنم واسه اینه که کوچولوام اما تو چی ؟ همه می گن گنده ای و از همه بزرگ تری . بزرگی که به قد و هیکل نیست ! ....

یه عالمه حرف زدم . دهنم کف کرد . گلوم پاره شد . اما هنوز جواب نداده . بازم لوس شده . لوووووووووووس


پی نوشت : خدای خودمه ! دوس دارم باهاش اینجوری حرف بزنم . نگید اینجوری بده هاااااا

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 12:31 توسط پیوند جون| |

 

این پست حذف شد !

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 13:17 توسط پیوند جون| |

 

زندگی یه جوری شده . نه خوبه نه بد ! داره می افته رو روال . یه مدتی خیلی بد بود . الان کم کم داره درست می شه .

این چند روز خوش گذشت . خوب بود ... اما حیف که تموم شد

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:40 توسط پیوند جون| |

 

خیلی نگرانم ! 

خدایا منو از نگرانی در بیااااااااااااار

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:2 توسط پیوند جون|

 

به نقل از دوستان : یه روز با ۲ تا از دوستام داشتیم از دهاتی که توش درس می خوندیم (دنبالش نگردید . تو نقشه نیست!) می اومدیم شهر (تهران ) . من سرم خيلی درد می کرد . واسه همین یه قرص خورده بودم و پشت ماشین خوابم برده بود . خواب خواب بودم  . یه سی دی گلچين آهنگ های اين و اون توی ضبط بود . چند تا آهنگ رو گوش می كنن و چند تا رو رد می کنن تا می رسن به آهنگی از رضا صادقی  (خواننده ی مورد علاقه م) ! چند ثانیه که می گذره اون دوستی که راننده بوده با هزار تا ترس و لرز  آهنگ رو عوض می کنه (چون می دونسته اگه بیدار بودم سرش رو از تنش جدا می کردم ). همون موقع من تو خواب با یه صدای جیغ جیغو و با عصبانیت می گم : زووووووود بززززززززن آهنگ قبلی ی ی   !!!


پي نوشت ها :

۱ - من این قضیه رو یادم نمی آد اما دوستان هر وقت یادشون می افته به من می زنگن و تعریفش می کنن و كلي می خنديم . بیش از ۱۲۶۷ بار این خاطره رو شنيدم

۲ - خوشم می آد تو خواب هم جذبه دارم !

۳ - آلبوم "فصل تازه" از "احسان خواجه امیری" به بازار اومده . پیشنهاد می کنم برید بخرید و گوش بدید چون ارزشش رو داره . اگه خواستید گوش بدید حتما بخریدش ! کپـی نکنید يه وقتاااااااا !

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 14:38 توسط پیوند جون| |

 

امروز نذری داشتیم . شله زرد   (جاتون خالی) . کلی کار کردیم و پخش کردیم و ..... (بازم جاتون خالی  ). مامانم می نالید که پا درد گرفتم و کمر درد و این چیزا . بهش گفتم این همه پول زعفرون و سایر مواد لازم رو می دی و بعد هم این همه کار می کنیم و به قول خودش پا درد و ... که چی ؟ من فکر نمی کنم خدا راضی باشه بنده ش عذاب بکشه واسه یه نذری که تازه اونم بده به فک و فامیل و در و همسایه ای که شکمشون سیره  ! به جاش بهتره پولشو به فقرا بدیم و کمکشون کنیم تا خوشحال بشن . مامانم تو فکر رفت اما چیزی نگفت ...

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:54 توسط پیوند جون| |

 

۱- همیشه از پرواز می ترسید . می گفت نمی خواهم از بالا به آدم ها نگاه کنم . می ترسید مغرور شود ... برایش از آسمان گفتم . حس پریدن را در او بیدار کردم و كم كم پرید ... دیروز او را ديدم . شادمان در حال پرواز بود . برايش دست تكان دادم . نگاهی کرد و بی اعتنا به راهش ادامه داد ... كاش می دانستم نمی توان ذات آدم ها را تغيير داد . او ذاتا يك زمينی بود !

 

۲-هميشه وقتي بلاگ رو به روز مي كردم اولين نفری كه سر می زد علی (گیلاس آبی) بود اما الان کنار قبر پدر مهربونشه که روحش رفت به جایی که بهش تعلق داشت و علی رو تنها گذاشت ... روحش شاد . می دونم كه علی خيلي ناراحته  . خدا بهش صبر بده . براش دعا كنيد

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 13:3 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand