تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

 

                                               

این عکس گاو کوچولوی عزیزمه که خیلی دوستش دارم چون منو یاد کسی می ندازه که بهم هدیه ش داده  . می بینید چقدر توپولی و نازه ؟ آدم دوس داره لپاشو بکشه  (لپاش مث خودمه ) ... خیلی جیگوووووریه مگه نه ؟ من شبا بغلش می کنم و می خوابم  . من هنوزم نی نی هستم !

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 14:32 توسط پیوند جون| |

 

دلم برایش تنگ شده بود . احساس می کردم خیلی وقت است ندیدمش . اشک در چشمانم حلقه زده بود ولی نای گریه کردن نداشتم . می خواستم صدایش کنم ولی هرچه تلاش می کردم نمی توانستم اسمش را صدا بزنم . صدا در گلویم محبوس شده بود . همه جا تاریک بود . خیلی ترسیده بودم . همیشه وقتی می ترسیدم مرا در آغوش خود جای می داد و نوازشم می کرد تا نفس نفس هایم بند بیاید و آرام بخوابم . اما این بار هر چه نگاه می کردم نمی دیدمش . صدای قلبم را خودم می شنیدم . اشکهای حلقه زده در چشمانم به ناگاه جاری شدند و صدای خفه شده در سینه ام جان گرفت . اسمش را فریاد زدم .... بیدارم کرد و در حالی که دانه های ریز عرق را از پیشانیم پاک می کرد و گونه ام را می بوسید گفت : " نترس پیوند جونم . من اینجام ! "

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:15 توسط پیوند جون| |

 

نگاهش به پایین بود

می پنداشتم که به کوه بلند رو به رویم می نگرد

فریاد زدم : آهای ... من را ببین . اینجا ... !

همچنان در نظرم بود كه بی اعتنا به من کوه را نگاه می کند

نا امید شدم

نگاهم را به گل سرخی که زیر پایم مانده بود دوختم

پایم را برداشتم و گل را آزاد کردم

احساس کردم نفس می کشد

در شادی زنده شدن گل غرق بودم

به خودم که آمد دیدم روی قله ی کوه نشسته ام

خدا هنوز هم بالای سرم بود و من را نگاه مي كرد !

(پیوند)

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 14:5 توسط پیوند جون| |

 

 

یک دلقک مست زودتر از یک شیروانی ساز مست سقوط می کند !

         عقاید یک دلقک (هاینریش بل)

 دلقك


اگر کتاب "عقاید یک دلقک" را نخوانده اید پیشنهاد می کنم حتما همین امروز بگیرید و بخوانیدش .

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 18:4 توسط پیوند جون| |

 

 ولنتاین رو به یار همیشه همراه و دوست داشتنیم تبریک می گم و از خدا می خوام که بتونم هر سال این روز رو باهاش جشن بگیرم .

دوستان مهربونم امیدوارم ولنتاینی پر از شکلات های خوشمزه داشته باشید  و زندگیتون همیشه مث شکلات شيرين باشه  . 

عزیزم ولنتاین مبارک  . دوستت دارم  . به امید دیدار  . می بوسمت

I love u baby
Happy Valentine


Be My Valentine

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 13:21 توسط پیوند جون| |

 

می خوام در مورد موجودی موذی بنویسم که می چسبه به آدم و ول نمی کنه لامذهب . اسم این موجود کنه ست . کنه ها اصولا دو نوع هستن . یه نوعشون ذاتا می چسبن ولی وقتی بزنیشون یا بگی برو می رن پی کارشون و به غرورشون بر می خوره . نوع دیگه هم می چسبن ولی اصلا ول نمی کنن . نه غرور دارن نه شخصیت و انقدر خودشونو می آرن پایین که با اون چیزی که جاش توی چاه توالته یکی می شن و اون موقعست که آدم می فهمه ذاتا به چاه توالت تعلق دارن و باید بندازیشون اونجا !


پی نوشت (۱) : علاوه بر کنه موجود دیگری هم به اسم زالو وجود داره که اونم می چسبه و خون آدمو می خوره تا جایی که خودش باد می کنه و می میره . گفتم حالا که در مورد موجودات گیر نوشتم اسم زالو رو هم بیارم که دلش نشکنه .

پي نوشت (۲) : حيوونام غرور دارن . باور كنيد !

پی نوشت (۳) :

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 14:48 توسط پیوند جون| |

 

                                 

                                         

            

باز دوباره باران مي بارد. دوباره جان مي گيرم و اين باران ، من مرده را دوباره از نو متولد مي كند .خوب که فکر می کنم مي بينم حيف نبود پاي خودم را به زور از دنيا بيرون بكشم و به جايي كه نمي دانم كجاست بروم و اگر آنجا باران نداشت آن وقت هميشه در حسرت مي ماندم ؟ خدا را شكر مي كنم كه زنده م و زیر بارانم .


توصيه : به خاطر محروم نشدن از بارون هم که شده خودكشي نكنيد !

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:4 توسط پیوند جون| |

 

داغون بودم . از همه چی و همه کس بریده بودم . احساس خفگی داشتم . از سر و صدا ها و همهمه های توی گوشم داشتم دیوونه می شدم . بغض سنگین و تلخ توی گلوم نه می ترکید و نه خفه می شه اما منو داشت کم کم خفه می کرد . نمی دونستم چجوری باید خودمو خلاص کنم . ابزار زیاد برای خودکشی داشتم اما می ترسیدم . یه چیزی می خواستم که دردش کم باشه و زود هم کار از کار بگذره و امیدی برای نجاتم نباشه . یاد کسی افتادم که هنوز هم عاشقونه می پرستمش اما از هم جدا شدیم . خیلی آسون . از روزی که از هم جدا شدیم حتی یک خبر کوچک هم ازش نداشتم . حتی یک اس ام اس هم به هم نداده بودیم . از غرور هر دو بود یا هر چیز دیگه ... نمی دونم . آخرین پناهم همین عشق اسطوره ای بود . می خواستم بهش اس ام اس بدم و بپرسم چه راهی درد کمتری داره و زودتر خلاصم می کنه ؟ خودش ۳-۴ باری خود کشی کرده بود و کاملا در اين مورد اطلاعات داشت .

گوشي رو برداشتم . برای اولین بار بعد از آخرین اس ام اس ی که چندین ماه پیش یه هم داده بودیم و برای همیشه خداحافظی کرده بودیم براش نوشتم .

بدون هیچ مقدمه ای گفتم : یه راه واسه خودکشی می خوام . ترجیحا خون ریزی نداشته باشه . دردش هم کم باشه . زود هم کار تموم بشه .

می تونستم حس کنم که تعجب کرده اما زود جواب داد : واسه کی ؟ خودت ؟

... (بقیه ی گفتگو را در قسمت بقیه ی حرفام بخوانید)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 13:27 توسط پیوند جون| |

 

اشك

دوست دارم اشك بريزم براي کسی که می شناسمش . برای اين همه سادگيش و البته اين همه بي فكري محضش كه گاهي اوقات به اين خاطر به عقلش مشكوك مي شوم كه آيا واقعا سر جايش هست يا نه ؟ هزاران بار زخم خورده و  اشك هم ريخته گرچه من خودم نديده ام اما مطمئنم كه اشك ريخته . با اين حال باز هم يادش مي رود انگار . حتي اگر بگوييم درد را هم حس نمي كند اما كافي بود تنها يك بار به زخمهايش كه جاهايشان هنوز خوب نشده نيم نگاهي بيندازد . تازگي ها هم زخم خورد . آخرين بار يك ماه پيش بود و امروز هم كه ...

تا كي بايد زخم بخورد انقدر كه آش و لاش شود ؟ زخم هايي كه اگر هيچ كس ديگر را هم نسوزاند من را آتش مي زند . كاسه ي داغ تر از آش نيستم اما دلم مي گيرد وقتي آن همه زحمت را مي بينم كه در يك آن به باد مي رود . خيلي غمگينم . خيلي

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 13:29 توسط پیوند جون| |

 

چن روز پیش با یه دوست داشتیم تو یکی از خیابونای خلوت شهر شلوغمون راه می رفتیم . فک کنم برف می اومد . هوا که خیلی سرد بود خصوصا توی اون منطقه . دقیقا یادم نیس برف می اومد یا نه اما خوب یادمه که داشتیم می رفتیم که زود خودمونو به یه کافه ای جایی برسونیم که یخ نزنیم .  گرم صحبت بودیم که یهو یه آقای لاغر اندام با قد تقریبا کوتاه و صورت سبزه و لباسایی که کثیفی شون بیشتر از کهنه گیشون توی ذوق می زد جلومونو گرفت و دوتا قرآن کوچیک با یکی از این کاغذ هایی که دو طرفش دعا نوشته شده داد بهمون . ما هم گرفتیم و تشکر کردیم . فک کردیم که نذر داشته یا چیزی شبیه این . یهو با یه لحن ملتمسانه برگشت گفت که یه پولی هم به من بدید ... خدا ایشالله که پشت و پناهتون باشه ... من زن و بچه دارم و ... (یه عالمه از این حرفا که خودتون می دونید چیه و اغلب آدمایی که گدایی می کنن این حرفا رو می زنن )

من یه خورده جا خوردم . پیش خودم گفتم که اگه گدایی می خواد بکنه دیگه این بازی ها چیه ؟ این قرآن چیه که داد دستمون ؟

خلاصه دوست من ۲ هزار تومن از کیفش در آورد و داد به طرف . یارو هم با یه لحن طلبکارانه گفت : داداش هر کدوم نرخشون ۳ تومنه !!! تا من اومدم بگم که این کارا یعنی چی ؟ این قرآنه و اون دعاها روی هم خونه ی پرش ۵۰۰ تومنه بعد تو می خوای ۶ هزار تومن بابتش پول زور بگیری ؟ که دیدم دوستم همه ی پولی که مردک گفته بود رو داده بود بهش و گفت بیا بریم و ....

چقدر بده که دوره و زمونه طوری شده که با قرآن خدا هم گدایی می کنن . کتاب مقدس رو می دن دست آدم و بعد اون دسته از آدمایی که یه کم معتقدن دلشون نمی آد پسش بدن و پولش رو هم مث دوست من دو دستی تقدیم طرف می کنن . کلاه برداری از این بزرگتر ؟ هر وقت یادش می افتم واسه این که دوستم پول زور ریخته تو شکم یه آدم مفت خور پاک به هم می ریزم . کاش همون موقع جلوشو می گرفتم و یکی محکم می خوابوندم تو صورت اون موجود انسان نمای کلاه بردار یا لااقل به پلیس خبر می دادم تا بیان و جمعش کنن . 

اگه با خودتون می گید این پولا خوردن نداره و از دماغش می زنه بیرون کاملا در اشتباهید چون می خوره و خوب هم می خوره و تو دلش به سادگی من و دوستم و امثال ما می خنده و همچنان به این کار بی نهایت زشت و ناجوان مردانه ش ادامه می ده . ای کاش جای این کار دستش رو دراز می کرد و می گفت : به من عاجز بی نوا کمک کنید !


پی نوشت : اگه کسی همچین کاری باهاتون کرد از طرف من یکی محکم بزنید تو گوشش خواهشا !
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 13:28 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand