تبليغاتX
جیگوووری


جیگوووری

دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان

اینک هنوز مرغ سیاه اینجاست

بنشسته بر مجسمه آن بالاست

من در حصار شوم نگاه او

روحم اسیر چنگ سیاه او

آیا امید بال کشیدن هست ؟

گوید کلاغ باز که :((دیگر نه!))

 

آخه ادی چرا تو هم مث بقیه کلاغ سیاه مهربون منو مرغ شوم و نشان نا امیدی می دونستی ؟


پی نوشت(۱) : از این قانون گزاری های بی اساس خیلی بدم می آد . اینم از سمبولیسم !

پی نوشت(۲) : ادی = ادگار آلن پو

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:26 توسط پیوند جون| |

 

حالم داره از آدمایی که کارشون فقط و فقط کلاس گذاشتنه به هم می خوره . آخه که چی ؟ پـز مارک لباس آخه چی رو نشون می ده ؟ یا اینکه چه شکلاتی می خورن ؟ که چی ؟ انسانیت به اینه ؟ سرم داره سوت می کشه . خیلی از آدمای اطرافم اینجورین . من از دست اینا چیکار کنم ای خدااااا ؟  خسته شدم !

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:31 توسط پیوند جون| |

 

هوا خیلی سرده . دستام یخ زده بود امشب از سرما . اشکامم یخ زده بودن رو گونه هام . عاشق محرمم . همه مشکی تنشونه . همه انگار یه جور دیگه هستن . خوبیا  پر رنگ تر می شه یه جورایی . خیلی این ماه رو دوس دارم . حضرت ابوالفضل . امام حسین . آدمای خوبی بودن . کاش ازشون یاد بگیریم . کاش به جای اینکه دنبال تعداد زخمای حضرت عباس باشیم ازش مهربونی رو یاد بگیریم . ازش یاد بگیریم که از هیچ کس نترسیم . کاش ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:51 توسط پیوند جون| |

خونه مونو عوض کردیم . بالاخره !!! اونجا رو اصلا دوس نداشتم اما به اینجا هم هنوز خو نگرفتم . چه حس غریبی دارم

پی نوشت : دوست وبلاگی دارم یا داشتم با وبلاگی به اسم کافه کافکا که زیاد به بلاگش سر می زنم اما از شانس خوب من بعد از باز کردن پنجره ی نظراتش به دلیل اینکه اون اعداد کادر پایین نظرات وبلاگش برای من باز نمی شد نمی تونستم نظر بدم . امروز وقتی دوباره به وبلاگش رفتم دیدم که اسم من توی لیست پیوند های وبلاگش نیست ! یه لحظه دلم گرفت . دوستی ها همین طور شدند . تا زمانی که هستی اونا هم هستن اما بعد که حتی به دلیل های اینچنینی نمی تونی بودنت رو ابراز کنی از لیست ذهنشون هم پاکت می کنن . اینه رسم زندگی آدما . برام مهم نیست که توی لیستش باشم یا نه اما ناراحتیم از اینه که چرا دنیا اینجوریه ؟

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:38 توسط پیوند جون| |

 

دلم برای خودم تنگ شده

در اوج تنهایی و دلتنگی ام به آینه می نگرم

این منم ؟ چه زود گذشت !

چه زود چین و چروک ثانیه ها روی صورتم نشست ...

چه زود رنگ و آبم بی آب و رنگ شد .

شبیه تلویزیون های سیاه و سفید شدم که به زور مشت و لگد شاید روشن شوند .

دلم چه بی رنگ شده ... بیشتر به مرده ی متحرک می مانم

از مرده ها هم مرده ترم انگار .

خیلی وقت است کسی را دوست ندارم . حتی مادر و پدرم را .

چیزی جز نیمه ی خالی لیوان ها را نمی بینم دیگر .

آه ... چه زود دیر می شود .

 

(امیدوارم هیچ وقت همچین احساسی رو نداشته باشیم و از همین الان هوای خودمونو داشته باشیم)

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:54 توسط پیوند جون| |


Design By : Peyvand