جیگوووری
دل نوشته های اولين جيگووری ٍ جهان
هوای قلب من تویی نباشی قلبم می میره
چرا هر کسی رو که دوستش داریم ما رو تنها می ذاره و می ره؟ آخه چه نفعی داره که الکی می گی دوستت دارم؟ چرا همه دو رنگی می کنن با ما و دل پاکمون؟ چرا؟ آخه مگه ما چه گناهی کردیم که باید اینجوری تقاص پس بدیم؟ به خدا قسم اگه آه بکشیم می گیره ها... اما حیف که آه نمی تونیم بکشیم پشت سراونی که دوستش داریم حتی اگه زجرمون هم داده باشه آخه دلمون نمیاد فقط یکی به من بگه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خانه به دوش تو شدم بنگر که مرا تا کجا کشاندی عاشق روی تو شدم تو که جان مرا به لب رساندی ای با تو بودن حسرت دیرینه ی من ای داغ عشقت تا ابد در سینه ی من خانه به دوش تو شدم بنگر که مرا تا کجا کشاندی عاشق روی تو شدم تو که جان مرا به لب رساندی (اسحاق انور)
هیچ وقت گریه نکن! چون هیچ کس لیاقت اشک تو رو نداره و اگه کسی هم لیاقتش رو داشته باشه طاقت اشک تو رو نداره... (یکی نیست به خودم بگه) هرگز چشمانت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمی داند گریان نکن و هرگز قلبت را برای کسی که آن را درک نمی کند غمگین مساز... قشنگ ترین مطلب از سارای عزیز: شب ندارد سر خواب کاش می دانستی که دل نازک من گرچه شکسته است دگرباره ز دوری تو هم می شکند کاش تو می ماندی که خزان دل پاییزی و غربت زده ام سبز شود تا به ابد ...این شعر از من تقدیم به عاشقان عزیز... راستی شما چه آرزویی دارید که می خواید برآورده بشه؟ قشنگ ترین جواب از داریوش عزیز: كاشكي نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ... ولی بسيار مشتاقم ... كه از خاك گلويم سوتكی سازد ... گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ... تا كه پی در پی دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد ... و سراب خفتگان خفته را آشفته تر سازد ... تا بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ... ( دكتر علی شریعتی )
---------------------------------- مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنیم؟ زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که درون من نهفته است و حقیقتی که در وجود توست...
پس زنده باد مرگ ومرگ بر زندگی! تو چشام زل زدی و گفتی برو گفتی که من نمی خوام دیگه تو رو گفتی با تو دست و پا بسته شدم گفتی واسه تو دلم جا نداره گفتی با تو زندگی راه نداره من فقط نگاه می کردم تو چشات هنوزم تو گوشمه زنگ صدات دیگه هیچ عشقی نبود توی نگات رفتی اما من نشستم چشم به رات می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشم هاتو می بندی؟ وقتی می خوای گریه کنی یا فکر کنی چشم هاتو می بندی؟ وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشماتو می بندی؟ ...چون قشنگ ترین چیز های این دنیا قابل دیدن نیستن...
عاشقی؟ پس گوش کن! این رو بدون که یک عاشق هیچ موقع آبرو نداره... بدون که یک عاشق به امید عشقش زنده است... بدون یه عاشق عاشق کشی بلد نیست... بدون که یه عاشق هرگز دروغ نمی گه مخصوصا" به عشقش... بدون اگه به کسی دروغ گفتی یعنی اونو کشتی... اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده... به ساده ترین شکلی که بلدی و می دونی که می فهمه بگو دوباره شب شد و من دلم گرفته تو که رفتی انگاری زندگی رفته دوباره دلم می خواد تو رو ببینم دوست دارم بازم کنار تو بشینم دوباره می خوام که بشنوم صداتو دوست دارم بازم ببینم خنده هاتو دستاتو می خوام که حس کنم تو دستم دوباره می خوام بگم عاشقت هستم شنیدم گفتی دلت هوامو داره شنیدم چشات به یاد من می باره باشه من می بخشمت بازم دوباره آخه دل طاقت گریتو نداره
تو مثل بارون می مونی بی تو هوا هم می گیره
اگه نباشی پیش من دل دیگه آروم نمی شه
یه حرفی توی دلمه می خوام بگم روم نمی شه
می خوام بگم دوست دارم اما خجالت می کشم
بدون که از دوری تو خیلی مرارت می کشم
کاشکی می شد بهت بگم بی تو دیگه جون ندارم
می خوام بگم وقتی که نیستی انگاری خون ندارم
من از خدا می خوام که تو همیشه سالم بمونی
خواسته ی قلبم اینه که قدر این عشقو بدونی


![]()



مي دود در رگ باغ
باد، با آتش تيزابش، فريادكشان
پنجه مي سايد بر شيشه ي در
شاخ يك پيچك خشك
از هراسي كه زجايش نربايد توفان
من ندارم سر يأس
با اميدي كه مرا حوصله داد
باد بگذار بپيچد با شب
بيد بگذار برقصد با باد
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب
گل كو مي آيد، مي دانم،
با همه خيزگي باد
كي مي اندازد
پنجه در دامانش
روي باريكه ي راه ويران
گل كو مي آيد
با همه دشمني اين شب سرد
كه خط بيخود اين جاده را
مي كند زير عبايش پنهان
شب ندارد سر خواب
شاخ مأيوس يكي پيچك خشك
پنجه بر شيشه ي در مي سايد
من ندارم سر يأس
زير بي حوصلگي هاي شب، از راه دور
ضرب آهسته اي پاهاي كسي مي آيد
احمد شاملو

بغضِ آسمان وُ اشك هاي من
هواي خاكستري وُ مرده
روزي پر از نفرت .
در زير بالكن
دسته اي از رؤياها را مي بينم
پرهايِ خيسِ خويش را خشك مي كنند وُ
پروازهاي پري روز را مرور
به حوصله شرم شيشه را در آستين مي گيرم
و نگاهم را به شيشه مي چسپانم
مشتي “رجاله” از كوچه عبور مي كنند
بوي خون وُ خيانت
به خلوت خانه مي نشيند !
چشم هايم را مي بندم وُ به فرداها مي انديشم
كاشكي تاريخِ عمرِ من
امروزها را از ياد مي برد.
بهمن قره داغی


عزیزم دوستت دارم![]()
| Design By : Peyvand |
