تبليغاتX
.: پــــــیـــونـــــد :.

.: پــــــیـــونـــــد :.

هنوز حرفای ناگفته دارم گـــــــوش کن!!!

 

 

 

 

 

 

آدمک پرنده بی جونه ببین

اینجا قلبا سرد و داغونه ببین

صورتک رو صورته ستاره هاست

نمک اینجا زخمو درمونه ببین !!!

(پــــــیـــونـــــد)

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

عموی عزیزم هم رفت ...

تموم شد ؟

دلم برات تنگ شده عمو صادق جونم

ختمت افتاد اول ماهی که دوسش داشتی

ماه جدت امام حسین (ع)

به همین سادگی رفتی

بی خداحافظ  عزیزم

 تقدیم به تو با دل غمگینم :

 

دلم برات تنگه عمو دارم می آم به خونتون

این حجله ها واسه کیه  اینجا کنار درتون ؟

می آم جلو با اضطراب عکس عموست رو حجله ها

صدای گریه می شنوم باور ندارم به خدا

خونه پره از آدما ببین چه شور و حالیه

همه نشستن اما حیف جای عمو چه خالیه

می گن عموت رفته سفر صدای خندش نمی آد

بغضم امونمو برید اشکم ولی در نمی آد

عموی خوب و مهربون زوده واسه خدافظی

پس آرزوهات چی میشن ؟ پس کی به اونا می رسی ؟

نگاه نازت یادمه چشات پر از ستاره بود

دوریه تو سخته برام . رفتی نمونده تار و پود

رفتی و دیگه خونتون نه دیگه رنگی نداره

چشمای خیس من می خواد همیشه شبنم بباره

پشت سر مسافرا  آب می ریزن که زود بیان

دریای اشکارو ببین بیا همه تو رو می خوان

چه ساده رفتی نازنین چه بی صدا رفتی عزیز

ای آسمون قلب من اشکاتو پشت پـاش بریز

پـــــیونــــد

 

۲۱ - دی - ۸۶

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

تولدمه ؟

آره ؟

اااااااااااااااااااا

فردا ۱۳ آبانه ؟

۱۳ آبان ۸۶ ؟

چه زود گذشت !!!

۱۳ آبان ۶۶ بود که من به دنیا اومدم ... .

آره ه ه ه

 تولدم مبارک

راستی به مهدیه جونم هم سر بزنید واسه م تولد گرفته فداش شم ...

 تولدم مبارک

امسال سال خوبی بود

خوب بود

به امید روز های بهتر

برام دعا هم کنید

 

 ۱۲- آبان ـ ۸۶

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

از وقتی که چشماتو باز کردی چشمای مهربونشو می دیدی

بابا

اولین کلمه ای که گفتی

حالا بابایی مهربونت چشمای مهربونشو بسته

واسه همیشه

آخ که چقدر سخته گفتنش

چقدر سخته نوشتنش

چقدر صدات غم داشت وقتی می خواستم بهت بگم محمد غصه نخور

انقدر غم که من هم اشکام جاری شد ولی به روم نیاوردم

الانم جلوی اشکامو نمی تونم بگیرم

خیلی سخته برات

می دونم

خدا بهت صبر بده مهربون

خدا

خدایا

کاش هیچ وقت همچین پستی نداشتم

محمد اسدیان دوست مهربونم : درگذشت پدر عزیزت رو تسلیت می گم ....

 ۱۴ - شهریور - ۸۶

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

دلم تنگ شده

واسه نگاهات

واسه دستات

واسه نفس هات

واسه حس کردنت

دلم واسه بودنت تنگ شده

پس کی تموم می شه ای خدا ؟

کی تموم می شه ....... ؟

 

 ۳۰ - مرداد - ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

 

من دارم می رم سر کار برای کارورزیم

برای همین کم کم می آم

 با این وضعیتی که دارم کار می کنم  و با این همه استعداد  و هوش بالایی  که من دارم

حدس می زنم که منو خودشون استخدام کنن و مشغول به کار بشم

 ایشالله

دعا کنید چون اگه کارم اونجا درست بشه نونم تو روغنه

حقوق و مزایاش عالیه

دعا کنیددددددددددددددددددددد

فعلا"

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

سلام سلام

این دفعه یه شعر از خودم می ذارم (یعنی فقط بیت اول و آخرشو )

می خوام دوستای گلم کلی انرژی بگیرن

ممنون که هستید

تقدیم به شما :

پس از آن روزهای سرد خزان

دل من شاد و پر ز گرما شد

ابر ناباوری پس از یک باد

رفت و خورشید صبح پیدا شد

(...)

آری امروز وقت نو شدن است

دل گرمم پر گل است و امید

خون پاک خداست در رگ من

وقت بوسیدن ترانه رسید

پیوند مشکی

۱ - مرداد - ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

دیشب شب آرزو ها بود

خدایا به حرمت اشک هام

به حرمت اونایی که بهشون قسمت دادم

آرزوهامو برآورده کن

آخه دلم خیلی شکست

دل ما دوتا شکست

تو که از دلامون خبر داری

بخواه تا بشه

(...)

واسه همه تون دعا کردم  اگه خدا قابل بدونه که ....

۲۹ - تیر - ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

خیلی گرمه

گرممه

از همیشه بیشتر

خیلی بیشتر

 

ghalb

 

قلبت داره گرمتر می شه

هر روز

گرماشو دوس دارم ...

خیلی دوس دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


 

سلام

خیلی خوشحالم

خیلی زیاد

آخه چن روزقبل عروسی کاوه ی مهربونم بود با فروغ جونم

دوتا عاشق پاک و خوب

دوتا عاشق که خدا خیلی دوستشون داره .

بهترین عروسی که توی عمرم رفته بودم ....

و یه عروسیی بود که خیلی به خاطرش خوشحال شدم

چون دوتا عاشق که واسه به هم رسیدن لحظه شماری می کردن دیگه به هم رسیدن .

از ته قلب کوچولوی خودم برای خوشبخت شدنشون کلی دعا کردم ...

ایشالله به پای هم کپک بزنن

خدایا همه ی عاشقا رو به هم برسون

شما هم بگید آمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین ..............

فروغ و کاوه عزیزم تولد دوباره تون مبارک

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط پــــــیـــونـــــد |


POWERED BY: BLOGFA.COM

JavaScript Codes